درفرودست اکنون،
کفتری می میرد در همان آبادی ،
کوزه از آب تهی است آب را گل کردند…
آن سپیدار بلند ،
که فلان رود روان ،
از کنارش میرفت ،
زرد و قامت کج و پژمرده شده ،
دگر آن درویش هم ،
دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،
بخروش آمده ،
اما … خاموش است ،
تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش...