دلم سبک نشد ازت
باریدی چون برفی سنگینی درپس کوچه های قلب تاریکم
باریدی و رحم نکردی براین مسافر بی مقصد...
باریدی و اشک هایم را ندیدی...
نگاه نکن به گریه هایم...
نگاه نکن تا بیشتر بباری...
دل سنگین مرا سنگین تر کن..
مگر تا کدامین سحر می تپد این دلم...
نگران نباش...
توباز ببار...
ببار تاشاید دلت...
دل داغون اون خوبه..
فکر نکن حالتو میدونه....
این شبو تمام نوشته هایم را میسپارم دیگر به دست باد...
میسپارم که دیگر برنگردد....
غمی است تا ابد در دل تنهایت....
میدانم...!
سخت خسته ای...
نوشتن نه تو را آرام میکند...
نه دل تنهایت را...
نه بغضت را...
گاهی سکوت جانشین خوبی است..
گاهی باید تنها ماند...