تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم
غرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بی قیدی که با قیدم رها کردی
من آن صیدم که هر جا می روم در دام صیادم
- محتشم کاشانی
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر که چون شد حال آن بیمار ما
- عراقی