نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با انگشت به جمع خانواده که گرد هم آمده بودند ، اشاره کردم. متوجه لحن کنایه آمیز و پرشیطنتم شد . - حالا چرا تو رو فرستادن دنبال ما؟ - آخه همه مشغول خداحافظی هستن ، از منم که حرف گوش کن تر کسی پیدا نمی شه، این بود که من اومدم! نگاهی به گل رز داخل دستم انداخت و با لبخندی جذاب بطرفم آمد . کی گفته...
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - خوب ............خوب خوشحالم دیگه ، خصوصا که اون دختر الهامه .من و الهام توی همین مدتی که با هم آشنا شدیم ارتباط خیلی صمیمانه ای پیدا کردیم .خیلی دوستش دارم و چون شایان هم عاشقشه، بیشتر خوشحالم . - منم براشون خوشحالم.الهام دختر فوق العاده مهربونیه و لیاقت پسر صادق و پرقدرتی مثل شایان رو داره و...
  3. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    فرزاد در حالیکه چند سرفه مصنوعی میکرد، با دستپاچگی نگاهی به او انداخت .مرد به قهقهه خندید و گفت: - چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟! من که حرف بدی نزدم! باز به جانب من برگشت و با عطوف گفت: - من فرهاد متین هستم ؛ پدر فرزاد متین . خیلی خوشحالم که شما رو زیارت کردم . حالا چرا ایستادید؟ بفرمایید .از...
  4. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    از حالت من به قهقهه خندید و نگاهی مستقیم به صورتم انداخت. - توباز اینطوری به من نگاه کردی؟ بابا تو رو خدا یه رحمی هم به قلب بیچاره امکن.......خیلی خب، شوخی کردم .امیدوارم امشب خوش بگذره .از قول من بهبرادرت هم تبریک بگو، بعدا می بینمت . خودم را کمی جمع و جور کردم و سر به زیر انداختم . هنوز هم...
  5. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چیه ، می ترسی نذارم بری خونه؟ نه عزیزم ، شما اجازه داری تا هر ساعتی کهدلت میخواد مرخصی بگیری .فقط اگه چند لحظه صبر کنی .منم آماده می شم تا باهم بریم . آنقدردر جمله اش تحکم وجود داشت که نتوانستم مخالفت کنم .سعی کردم او را منصرفکنم .ولی سر و کله زدن با او بی فایده بود .تشکر کردم و از شرکت خارج...
  6. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    وای خدایا! من چکار کنم از دست این آبجی کوچولوی خل و چلم؟! الهی قربونتبرم، مگه من میخوام از تو جدا بشم؟ اصلا کی گفته تو قراره تنها بمونی؟ مگهمن مرده ام که تو رو تنها بذارم؟ بوسه ای بر روی موهایم نشاند و نوازشم کرد و ادامه داد: -عزیزم ما که قرار نیست از هم جدا بشیم .تا وقتی که من ازدواج کنم کلی...
  7. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با هیجانی وصف ناشدنی او را در آغوش کشیدم و صورتش را بوسیدم .الهام از خجالت سکوت کرده بود و فقط می خندید .تکه بیسکوئیتی را به زور در دهانش فرو کردم .چون پایان ساعت اداری بود، دست در دست هم از شرکت خارج شدیم .او را به منزل رساندم و خودم راهی خانه شدم .شایان بی صبرانه انتظار ورودم را می کشید .بمحض...
  8. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    پدر با لبخندی رضایت بخش روزنامه را به کناری نهاد و گفت: - پسرم یه کمی آروم باش و بیشتر برامون توضیح بده - راستش برام خیلی سخت بود که در مورد این مساله باهاتون صحبت کنم! الان چند روزه که دست دست می کنم ولی در هر صورت من از روزی که با خانم پناهی، منظورم دوست شیدا است، آشنا شدم احساس کردم تمام...
  9. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - نیشت رو ببند فرزاد! زشته جلوی شیدا! با خنده نگاهی به من کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد. - می بینی تو رو خدا! من نمی دونم این حرفها رو از کجا یاد گرفته .من که یادش ندادم! بسختی جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم : - اجازه می دی برم باهاش خداحافظی کنم؟ واقعا که خیلی دوست داشتنیه! - حالا که این...
  10. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - خی مهمونی دیگه شروع شد!حالا از این کیک خوشمزه به من تعارف می کنی یا نه؟ خنده ای روی لبهایش نشست و فنجانم را از چای پر کرد .بعد هم قطعه ای از کیک در ظرفی گذاشت و به دستم داد.در حالیکه به صدای دلنواز موسیقی و شر شر آب و آواز پرنده ها گوش می سپردیم ، بدون حرف مشغول خوردن شدیم، با این تفاوت که...
  11. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    وارد اتاق شدم و باز نگاه شیفته و حریصم به در و دیوار ثابت ماند .همه جای آن اتاق به نحو عجیبی بوی فرزاد را می داد .با عجله گفت: - تا تو بشینی منم وسایل پذیرایی رو آماده می کنم .امروز یه مهمون خاص دارم! از دستپاچگی اش خنده ام گرفت ولی هنوز دلم میخواست شیطنت کنم .با لحنی موذیانه پرسیدم: خیلی معذرت...
  12. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    نزدیکم امد و بر روی مبلی نشست و با خونسردی جواب داد: - نخیر خانم من به گل نرگس شهلا علاقه پیدا کردم! - یعنی چی؟! - پدر من عاشق گل و گیاهه، ولی من تمام زندگیم توی اعداد و اقلام و ترازنامه های شرکت و قراردادهام خلاصه شده! قبلا به گل علاقه نداشتم ولی حالا گل نرگس رو یه جور عجیبی دوست دارم! خنده ام...
  13. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چیه، هنوز خواب می آد؟! سرم را بعلامت منفی تکان دادم و تا خواستم حرفی بزنم گفت: - من توی شرکت بودم ، تو منو ندیدی! از اینکه دستم می انداخت حرصم گرفت . - بله می دونم که توی شرکت بودی، ولی کجا؟اصلا چرا جواب من رو ندادی؟ از لحن نیمه عصبی من به قهقهه خندید وسپس با نگاهی خیره و بی طاقت گفت: - شیدا! ای...
  14. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    عروس خوشگل گریه نکن! این آقا مهرداد ما خیلی دل نازکه، طاقت نداره! ببین چقدر غمگین شده! ساناز در میان گریه، لبخندی زد و دست مهرداد را فشرد .ادامه دادم - باز هم از صمیم قلب براتون آرزوی سعادت می کنم .ساناز جان ما همین یه مهرداد رو داریم، هواش رو داشته باش! هر دو صورتم را بوسیدند و برایم آرزوی...
  15. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - ببخشید که تنهاتون می ذارم؛ من کارهای مهمتری هم دارم! با گفتن این حرف ، بسرعت برخاستم و بسمت جمعیت حرکت کردم .راه رفتن شتاب آلود با آن کفشهای پاشنه بلند برایم مشکل بود .با حرص زیر لب غریدم: - عجب آدم پر رو و بی ادبی بود! خانم شیدا...اّه ! همزمان با شکلکی که در آوردم، صدای مهران به گوشم رسید. -...
  16. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - اِ .......تو که شیدا خودمونی !من فکر کردم از فامیلهای سانازه، با خودم گفتم آخ جون چه کیس مناسبی!خیلی حیف شد! چند شاخه گل را که در دست داشتم بالا آوردم و به بازویش زدم . - واقعا که خیلی لوسی مهران!برو دنبال کارت تا به دایی نگفتم با کمربند سیاه و کبودت کنه، بی حیا! خنده سرخوش دیگری کرد و پا به...
  17. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    طنین هق هق آرام الهام که سکوت اتومبیل را می شکست ، همچون سوهان ، روحم را می خراشید .چقدر این دختر معصوم و صبور زجر کشیده بود! اشکهایم را پاک کردم و او را در آغوش گرفتم .الهام هم بی پروا در آغوشم می گریست. وقتی آرام شد گونه اش را بوسید و با لحنی تسلی بخش گفتم: - من رو ببخش که تو رو به یاد خاطرات...
  18. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با نگاهی به چهره اشک آلودم برای لحظاتی چشمهایش را روی هم فشرد و سپس نگاه عمیق و معنی داری به چشمهایم انداخت .نگاهی که صدها حرف گویا در آن نهفته بود و من بخوبی از آنها اطلاع داشتم . پرتو نگاه آن چشمهای درشت و مخمور ، تا مغز استخوانم نفوذ کرد و نفسم را به شماره انداخت. نگاهش را از چهره ام به ورقه...
  19. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با همان نگاه ملتهب ، قدمی نزدیکتر آمد و با صدایی آرام زمزمه کرد: - توی این سه روز که برای جنابعالی خیلی زود گذشته ، بنده سه هزار بار مردم و زنده شدم ، می فهمی؟! با چه اشتیاق عجیب و باور نکردنی ای رایحه دلنشین ادوکلنش را می بلعیدم!چه طور می توانستم بگویم که در تمام طول این چند روز دیوانه وار...
  20. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - آخه می دونی ....... با ورود شایان ، جمله اش نیمه کاره ماند . - مادر و دختر خوب با هم خلوت کردید! راست بگید چه نقشه ای می کشید؟ - خیلی بی مزه ای شایان! نمی تونی دو دقیقه جلوی اون زبونت رو بگیری؟ در حالیکه ناخنکی به ظرف سالاد می زد در جواب من گفت: - خیلی زرنگی ها !من ساکت بشم که تو هی زبون...
بالا