نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    پدر انشب کشیک داشت و شایان هم خودش را در اتاق حبس کرده و بسختی مشغول مطالعه بود .موقع صرف شام ، مادر مرا مخاطب قرار داد: - راستی شیدا ، بعد از ظهر که خواب بودی ، یکی دوتا از همکارهات تماس گرفتن .اون خانومه که دوبار زنگ زد، یکبار هم صبح تماس گرفت .اسمش چی بود؟........آها خانم پناهی . با شنیدن نام...
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چشمهایی به رنگ عسل فصل2-6 با حرکت دست مادر بر روی موهایم، چشم گشودم .احساس تلخ و عذاب آوری داشتم .گلویم بشدت درد میکرد و تمام استخوانهای بدنم تیر می کشید. زبان خشک شده ام را بر روی لبهایم کشیدم و بسختی گفتم: - سلام مامان ، ساعت چنده؟ چهره اش بشدت خسته و نگران بود . - سلام عزیزم .ساعت 2 بعد از...
  3. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - چند بار بگم! من کاری نکردم که نیاز به تشکر داشته باشه . به آرامی نگاهی به سویم انداخت و ادامه داد: - خواهش می کنم مراقب خودت باش! می ترسم تو با این سر به هوایی ات بلایی سرخودت بیاری! به من قول می دی از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی؟ لبخندی به رویش زدم . - باشه چشم! خواهش می کنم اگر قابل می...
  4. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    باز هم شب شد و شایان تماس گرفت. با اصرار از او خواستم تا در شرکت بمانم و الهام را به تنهایی به منزل برساند .او پذیرفت والهام راضی نشد .بقیه همکارها هم یکی یکی خداحافظی کردند ومرا در دنیای درد آلود افکارم تنها گذاشتند. ساعاتی بود که بی وقفه مشغول کار بودم .با خستگی مفرط برخاستم و فنجانی چای ریختم...
  5. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    لبخند ملیحی را مکمل نگاه پر شور و لحن دلنشین کرد. - برگ سبزی است تحفه درویش! البته می بخشی که یه کمی دیر شد، دنبال فرصت بودم . زبانم از تعجب بند آمد و چیزی نمانده بود که از هوش بروم ! او عیدی تمام همکارها را یک چک با مبلغی قابل توجه بود، پیش از شروع سال جدید پرداخت کرده بود .من هم آن را طبق...
  6. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - ابدا! خیالتون راحت باشه .همین الان بهش رسیدگی می کنم با نگرانی آشکاری که در نگاهش موج می زد پرسید: - اگه دستتون ناراحتتون می کنه از خانم پناهی بخوام بیان کمکتون؟! - خودم به تنهایی از عهده کارهام بر می آم، شما نگران نباشید! لبخندی زد و محترمانه از اتاق خارج شد .با خروجش به این فکر افتادم که در...
  7. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - منم از دیدنتون خوشحالم .در ضمن اینجا همه می دونستند من کی می آم! نگاه مبهوتی به جانبش انداختم. - همه؟!پس چرا من خبر نداشتم؟! لبخند پر رنگتر شد و بسمت دفترش رفت . - شاید چون براتون مهم نبود!بهر حال امیدوارم که تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .لطف می کنید پرونده کارهای این مدت رو به دفترم بیارید؟ -...
  8. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - من کی از شما چایی خواستم؟ لطف کنید دیگه هرگز بدون اطلاع من از این لطفها نکنید.متوجه شدید؟! در کمال وقاحت سری تکان داد. - بله خانم .حالا چرا اخم می کنید؟ این را گفت و با لبخندی زشت دور شد .دلم میخواست تمام تنفر و عصبانیتم را با فریادی بر سرش بکویم .انگشتانم را با حرص روی کلیدهای کیبورد فشردم و...
  9. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    هنوز در بهت بودم .تحکم و حالت صدایش ، چنان مرا بیاد فرزاد متین انداخت که تصور کردم در شرکتو جلوی او ایستاده ام! نگاهی به مهران و بعد به لباسهایم که حسابی روغنی شده بود انداختم .درحالیکه از عصبانیت در حال انفجار بودم گفتم: - واقعا که خیلی دیوونه ای!مگه آزار داری؟ ببین چه بلایی سرلباسم آوردی! دایی...
  10. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - پس باید بگی دلت برای کی تنگ شده که نیمساعته متوجه اومدن من نشدی! - باشه، باشه می گم! قول می دم! آرام کنارم نشست و مثل من، پاهایش را در آب فرو کرد - خب بگو......... من منتظرم دلم میخواست از فرزاد و احساس عجیب و غریبی که به او داشتم، سخن بگویم ولی حس مرموزی وادارم میکرد که فعلا موضوع را پنهان...
  11. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    این را گفت و خانمها را برای مهیا کردن میز شام به آشپزخانه فرا خواند .هنگام بلند شدن سیبی را که مهرداد مجددا درون بشقابش گذاشته بود برداشتم و صدایش را در آوردم .وقتی از کنار مهران می گذشتم سیب را روی پایش انداختم و زیر گوشش نجوا کردم: - مهران جان خودت رو ناراحت نکن عزیزم! بزرگ می شی یادت می ره...
  12. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    حوالی غروب بود که به ویلای دایی منصور رسیدیم. ویلایی بسیار شیک و زیبا که در بهترین نقطه شمال قرار داشت .بقدری به آن محیط علاقه داشتم که با دیدن آنجا تمام خستگی راه از بدنم خارج شد . بمحض ورود به حیاط ویلا ، همه از اتومبیلها بیرون آمدند و سر به سر یکدیگر گذاشتند .پایم را که از اتومبیل بیرون...
  13. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    در حالی که از یاد آوری بدجنسی ام ، خنده ام گرفته بود ، ارتباط را قطع کردم .باید می دانستم که او پسر زرنگی است و نمی توان به راحتی او را فریب داد! دو هفته از رفتن فرزاد می گذشت که ما به استقبال سال جدید رفتیم .سه روز مانده بود به شروع سال نو ، شرکت تعطیل شد . خداحافظی گرمی با همکاران انجام دادم و...
  14. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - دیگه این حرف رو تکرار نکن!همین قدر که به من اجازه می دی همراهت باشم بزرگترین لطف رو در حقم کردی، بدون اینکه خودت متوجه باشی به آرامی در را باز کردم و با گفتن« به امید دیدار» پیاده شدم. هنوز یک قدم هم دور نشده بودم که با شنیدن نام کوچکم از زبان او، میخکوب شدم .حسی گرم و داغ در دلم ذوب شد و فرو...
  15. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    یک دستش را روی فرمان قرارداد و با خنده اضافه کرد: - در ضمن بگم که من شاید دیوونه باشم ولی نه بچه ام ، نه پولدار و نه از خود راضی! از شیطنت وطنزی که درکلامش شناوربود، درمیان گریه ، لبهایم به لبخندی باز شد، واقعا که عجب انسان متفاوت و غیر قابل پیش بینی بود! سر به زیر و محجوب پرسیدم: - آقای متین،...
  16. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - خواهش می کنم آروم باش! من قصد دعوا کردن ندارم؛ اگه اجازه بدی میخوام برسونمت! سعی کردم بر ترس بی موقع ام غلبه کنم و با اخم گفتم : - احتیاجی به زحمت شما نیست! لطفا تشریف ببرید . چقدر خونسرد و آرام بود .انگار نه انگار که حادثه ای رخ داده است! - اولا که میخواستم باهات صحبت کنم ، دوما اصلا زحمتی...
  17. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    این را گفت و در حالیکه با عصبانیت بسمت دفتر آقای متین می رفت، ادامه داد: - اون حق نداره با تو اینطوری رفتار کنه. من این اجازه رو بهش نمی دم ! همگی با تعجب به حالت تدافعی الهام نگاه کردیم که بدون در زدن وارد دفتر کاری آقای متین شد .حسی آمیخته به صمیمیت و احترام نسبت به الهام در وجودم جوشید . با...
  18. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - لطفا ادامه بدید ، تاتر جذاب و خنده داری بود! مثل اینکه شما کار دیگه ای بغیر از تفریح توی این شرکت ندارید؟! - بله خانم رها؟! چیزی نمانده بود از ترس زهره ترک شوم! با لکنت گفتم: - نه ، آقای متین ، ما کار خاصی........یعنی من داشتم می اومدم خدمت شما.......... با شنیدن صدای فریادش ، ادامه جمله در...
  19. abdolghani

    کتابهای رمان بافرمت جاوا

    رمان عروس دریا http://rapidshare.com/files/365807024/aroose_darya.jar.html
  20. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    نه فقط اگه یه کم دیگه معطل میکردی ، زیر بارش این برف، یه آدم برفی درست و حسابی می شدم! الهام لبخندی زد و خواست با یک خداحافظی از ما جدا شود ، ولی به پاس محبتی که در حقم کرده لود، از شایان خواستم تا او را هم به منزل برسانیم . در طول مسیر، یکریز در مورد کارهای امروز و خستگی اش صحبت کردم ، اما...
بالا