نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    -دکتر گفت چون بهت آرامبخش تزریق شده، حالا حالاها میخوابی ولی تاکید کردمراقبت باشیم .به اصرار عمه مهتاب ، مادرت که بنده خدا دیگه توانی نداشت ،مختصر غذایی خورد و استراحت کرد .شایان و الهام کنار تو بودن و یه کمی همعمه مهتاب ازت مراقبت کرد .بنده خدا تازه رفته برای استراحت مجدد و قرارشد فهیمه خانم...
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    لیوانی آب پر کرد و به سمتم آمد .کمک کرد تا بنشینم و بالشم را پشتم مرتب کرد. - خیلی لوسم می کنیها! - اگه می دونستی اینطوری چقدر دوست داشتنی هستیف همیشه لوس می شدی! تو می دونی چقدر از اب استخر رو نوش جان کردی ، حالا بازم آب میخوای ؟! خواستم با دست آزادم که به آن سُرم متصل نبود ، لیوان را بگیرم ،...
  3. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - ای بابا، به من چه ربطی داشت؟ تو میخواستی از فرزاد انتقام بگیری! الهام که از خنده گلگون شده بود، با حالتی حق به جانب گفت: - انتقام منو گرفت، هر دوتایی حقه تونه! حالا حالتون جا اومد؟ - الهام خانم داشتیم؟! - بله که داشتیم، از نوع خوبش! دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و دوتایی زدیم زیر خنده .فرزاد...
  4. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    هنوز دقایقی از آمدن من نگذشته بود که الهام و شایان هم از راه رسیدند.پذیرایی را فهیمه خانم، با نظارت فرزاد ، بنحو احسنت انجام می داد .پس از دقایقیکه صحبت بزرگترها گل انداخت ، به پیشنهاد فرهاد خان، فرازد مامور شد تا گلخانه زیبا و بزرگ او و اسبهایش را به ما نشان دهد .گلخانه و اصطبل، در ضلع غربی...
  5. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    این را گفتم و مجددا به راه افتادم .باز خود را به من رساند . - چرا جمله ات رو ادامه ندادی؟ عزیزم همیشه سعی کن حرفت رو بزنی و از حق خودت دفاع کنی .نذار نظر و ایده هات پشت زبونت کلید بشن، حتی اعتراضت! - نظر ، خواسته ، حق ، ادعا، اعتراض ، چقدر قشنگ بلدی شعار بدی! وقتی قرار باشه حرفی بزنم و از حقم...
  6. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - من که گفتم متاسفم! بخدا عمدی نبود .خواهش می کنم سرعتت رو کم کن ، تصادف می کنیم ها! گویی با یک مجسمه بی جان حرف می زدم؛ اضطراب و وحشتم با دیدن همان اتومبیلی که ظاهرا قصد سبقت گرفتن از ما را داشت، صد برابر شد. انگار آن جوانها و فرزاد از این رالی دیوانه وار لذت میبردند .ولی صدای بوقهای ممتد...
  7. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - راضی به زحمت نیستیم فرهاد خان! مزاحم نمی شیم .انشاءا... توی یه فرصت مناسبتر - نهنه ، ابدا .خواهش می کنم درخواست منو رد نکنید مسعود خان! میخوام ببینماین اقا شایان تا کجا می تونه در تعریف کردن خاطره با من مسابقه بده، حالانظرتون چیه؟! پدر ومادر نگاهی به هم انداختند .بلافاصله صدای شایان بلند شد...
  8. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - خوب خانم، تعریف کن ببینم امروز خوش گذشت؟خوب منو تک و تنها ول کردی و اومدیخونه......... وای شایان، نمی دونی وقتی که شیدا نیست ، شرکت چقدر سوت وکوره! من که دست و دلم به کار نمی ره، تازه بقیه همکارها هم صدایاعتراضشون در می یاد! همه بدجوری بهش عادت کردن . لبخند محزونی زدم و با خود اندیشیدم:« اونی...
  9. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    شایان که تا آن لحظه با تلفن صحبت میکرد، دستش را جلوی دهانه گوشی قرارداد و با ژستی خنده دار ابرهایش را بالا انداخت. - واه واه! بلا به دور! چشم نداری ببینی؟! من و پدر از حرکت او به خنده افتادیم .پدر با همان لبخند جذاب با صدایی بلند گفت: - مینا جان، یه دقیقه استراحت کن ، چرا اینقدر خودت رو خسته می...
  10. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چند قدم نزدیکتر آمد و خیره نگاهم کرد. - چیه؟ به چی زل زدی؟ شکل مغولها شدم؟! از تشبیهم لبخند عمیقی زد که ردیف دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت . - اگه همه مغولها اینقدر زیبا باشند، من همین الان می رم مغولستان ! شیدا می دونستی که تو یکی از همون آفریده ها بی نظیری؟ و من باید روزی هزار بار خالق تو...
  11. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    حال مادر و مهتاب خانم هم دست کمی از من نداشت و هرکدام پنهانی گریه میکردند .باورود مجدد عروس و داماد به حیاط، موسیقی از سر گرفته شد .جوانها، شایان و الهام را به وسط کشیدند و خود به دورشان حلقه زدند .زیر درختی به تنهایی ایستادم و به فرزاد که با پدر و مهرداد و آقا کسری صحبت میکرد، نگاه کردم...
  12. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    لحنش محکم ولی نوازشگر بود ، سرم را بلند کردم ولی بجای نگاه کردن به او به بوته گلی چشم دوختم . - اِ، مگه با تو نیستم ؟ گفتم به من نگاه کن! از سماجتش خنده ام گرفت و بالاخره مغلوب شدم . - آفرین دختر خوب ، حالا درست شد! من فقط میخواستم بگم هرگز به اون دختر نگاه نکردم .شیدا باور کن حتی نمی دونم چه...
  13. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    مرد فروشنده برای خوش خدمتی بااشاره به فرزاد گفت: - به حسن سلیقه همسرتون آفرین می گم! در مورد قیمت هم نگران نباشید ، یه تخفیف ویژه براتون در نظر می گیرم ! فرزاد و شایان خندیدند و من با خجالت ، سر به زیر انداختم .کتی ضربه ای به پهلویم زد و با لبخندی موذیانه اشاره کرد که حلقه را سرجایش بگذارم . پس...
  14. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    فرزاد که از تکان من خنده اش گرفت به عقب برگشت . بله! - برای شام بر می گردید؟ - نه فهیمه خانم ، منتظرم نباش .امروز قراره برای الهام خرید کنیم، احتمالا شام رو بیرون می خوریم . هنوز سر به زیر داشتم که فهیمه خانم مرا مخاطب قرار داد: عزیزم کیفتون رو جا گذاشتید! با خجالت کیف را گرفتم و تشکر کردم .صدای...
  15. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    بلافاصله از داخل داشبورد ماشین، ریموتی را خارج کرد و در جای خود نشست .در خانه، دروازه آهنین و بلندی بود که توسط کنترل ، باز و بسته می شد . در به کندی و بی صدا از هم گشوده شد .همزمان با رفتن فرزاد به داخل، دهان من نیز از تعجب باز ماند .راهی شنی و نه چندان باریک ، از جلوی در تا ساختمان که بی شباهت...
  16. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    بمحض ورود به شرکت، نگاه متعجب و مبهوتم روی انبوه گلهایی که در گلدان روی میزم قرار داشت، ثابت ماند .هنوز مردد ایستاده بودم و به گلها نگاه میکردم که با صدای او از جا پریدم . - جواب سوالت پیش منه! بسرعت به عقب برگشتم و سلام کردم . - سلام خانم، صبح بخیر! - صبح شما هم بخیر. ولی این گلها به چه...
  17. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    دستهای سردم را فشرد و با مهربانی گفت: - خیلی خب عزیزم، همه چیز رو می گم بشرطی که آروم باشی و وسط حرفم نپری، قبوله؟! با شعف زاید الوصفی از همون شب خود را بیشتر بسمتش کشیدم و چشمی گفتم. نگاه عمیقی به چشمهایم انداخت و گفت: - راستش همه چیز از همون شب اول شروع شد؛ از همون شبی که تو زیر بارون گریه...
  18. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با ترس از سرعت سرسام آور اتومبیلها، خودم را نزدیکش کشیدم . با خنده ای در صدایش جواب داد: - نخیر خانم! شما از صخره مقاومترید! اون گردن بنده است که از مو هم باریکتره ، خوبه؟! اینرا گفت و مرا در رفتن همراهی کرد . وقتی با هر مصیبتی بود از خیابان عبورکردیم و درون اتومبیل جا گرفتیم .نفس آسوده ای کشیدم...
  19. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - پس بفرمایید شما برای تبرئه خودتون از اتهامات وارده این کار رو کردی!بنده رو وسیله قرار دادی برای درس عبرت دادن به دیگران، آره؟! متوجه ناراحتی ام شد و با تاسف سری تکان داد. - می دونستم اینطوری می شه .آخه عزیز من، چرا جنبه منفی این قضیه رو نگاه می کنی؟ داری اشتباه می کنی! - می شه خواهش کنم...
  20. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    و با عصبانیت پرونده را روی میز کوبید. - لطفا با دقت لیست رو بررسی کنید و به دفترم بیارید. کم مانده بود گریه ام بگیرد .اصلا توقع برخوردی این چنین خشونت آمیز را ازجانب او نداشتم .با بغض و ناباوری نگاهی به چشمهایی که با اخم به من خیره شده بود انداختم . هنوز همان رنگ آشنا را داشت! به زحمت صدایی از...
بالا