مگر چشمان ساقي بشكند امشب خمارم را
مگر شويد شراب لطف او از دل غبارم را
بهشت عشق من در برگ ريز ياد ها گم شد
مگر از جام ميگيرم سراغ چشم يارم را
به گوشش بانگ شعر و اشك من نا آشنا آمد
به گوش سنگ ميخواندم سرود آبشارم را
به جام روزگارانش شراب عيش و عشرت ياد
كه من با ياد او از ياد بردم روزگارم را...