- دست های شرجی تو
درشمالی ترین دقیقه ی دیروزروی شانه ی من قد می کشید....
وبه دریا می رسید!
هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد؟
چند سطر پس از باران
ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرورفته!
گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هایم را به آسمان سپردم ؟
هیچ کس به من نگفته بود
خدا میان گهواره ی...