خوابهاى عجيب پادشاه
يکى بود يکى نبود. در زمانهاى قديم پادشاهى بر سرزمينى حکومت مىکرد. يک شب خواب عجيبى ديد. خواب ديد که از آسمان بدون وقفه روباه مىبارد. هراسان از خواب بيدار شد و سعى کرد خواب خود را تعبير نمايد. وقتى عقل او نرسيد، وزيران و وکيلان خود را فرا خواند و خواب خود را با...