زن رفت و رفت تا به خرابهاى رسيد. گوشهاى کز کرد و ناگاه صداى ميو ميوى گربهاى را شنيد.
زن سادهلوح گفت: 'پيشت گربهى فضول. مىدانم شوهرم تو را دنبال من فرستاده که به خانهاش برگردم ولى کور خوانده. من ديگر قدم به آن خانه خرابه نخواهم گذاشت' و دوباره به عالم خودش برگشت. پس از ساعتى صداى عو...