تُل(۱)
روزى بود، روزگارى بود، سه تا خواهر بودند که تمام هستى آنها يک نردبان و يک سنگ دَسَر (سنگ دايرهاى که با آن گندم خرد مىکنند.) و يک تُل بود. نردبان را خواهر بزرگ برداشت و گفت: اينهم خوب است، آن را به هرکس بدهم کارش را انجام بدهد يک نان به من مىدهد.
سنگ دسر را خواهر کوچک...