نتایح جستجو

  1. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    من رسیدم ... من رسیدم ... من رسیدم ... :smile: روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه مي شود که آن هتل به کامپيوتر مجهز است. تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود وبدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد. در اين ضمن در گوشه اي...
  2. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و نهم : : : : قسمت چهل و نهم : : : : قسمت چهل و نهم : : : ::gol: بعد از چند روز شلوغی و آن شب جهنمی، سکوت خانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار درهم و برهم می گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را روی میز گذاشتم و چشمم به قاب خاتم محمد افتاد. یک...
  3. ملیسا

    **دوستای گلم ممنونم**

    سلام عزیز دلم :gol: نیوشا جان عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره برگشتی:gol: خدا را هزار هزار شکر :cry: خدیا مرسی از اینهمه مهربونی :cry:
  4. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قابل شما را نداشت عزیزم;) اگر امکان داره آدرس آن مکان(دالان بهشت) در دماوند را به من هم بدهید .:redface: باز هم ممنون از شما :gol:
  5. ملیسا

    فال مد

    سلام من ندیده بود . :redface:
  6. ملیسا

    فال مد

    برج میزان (مهر) طبع کمال طلب متولدین این ماه، هیچ علاقه ای به لباسهای از مد افتاده ندارد. اطلاعات آنها درمورد انواع سبک ها و استایل ها و مُد به اندازه ای است که باعث میشود همه برای مشورت پیش آنها بیایند. وقتی صبح ها برای آماده شدن جلوی کمد لباسشان می ایستند، مجموعه ی شگرفی از انواع انتخاب ها...
  7. ملیسا

    فال مد

    فال مد همانطور که هر کدام از علامت های خورشیدی، خصوصیت های اخلاقی، اهداف و نیازهای منحصربه فردی دارند، گرایش آنها نسبت به مُد و طریقه لباس پوشیدن نیز کاملاً خاص و متفاوت است. متولدین ماه های مختلف سلایق و علایق خاصی در انتخاب لباس دارند که نشاندهنده شخصیت و مَنش آنهاست. در فال این هفته...
  8. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و هشتم قسمت چهل و هشتم قسمت چهل و هشتم : : : : :gol: روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم، خانه پر از جمعیت بود و من که سرم به شدت درد می کرد از فکر این همه شلوغی که تا آخر شب ادامه داشت، کلافه و بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر افتاد. با سر سلام کردم و بی توجه خواستم توی آشپزخانه بروم...
  9. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ثریا می دونه؟! نمی دونم، صبح که تلفن زدند، من و امیر رفتیم بیمارستان، چیزی بهش نگفتیم. الان هم سر راه امیر رفت دنبال مادر که با هم برن خونه. فکر می کنم دیگه تا حالا فهمیده. فکر کردم، پس دیشب خانه امیر بوده. بدون این که به هم نگاه کنیم حرف می زدیم و من از لحن حرف زدنش نمی توانستم به افکارش پی...
  10. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و هفتم قسمت چهل و هفتم قسمت چهل و هفتم : : : : :gol: صبح دوشنبه بود. در حالی که درد ماهانه هم به ناراحتی هایم اضافه شده بود، با حالی زارتر از روزهای قبل و ناله کنان آماده می شدم که مادر گفت:خوب اگه حالت خوب نیست نرو. تلفن بزنم به مریم؟ دلم نمی خواست در خانه بمانم، توی محیط کار،...
  11. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    با صدای آرام مادر و ثریا هوشیار شدم، ولی چشم هایم را باز نکردم، ثریا داشت می گفت: دیدین بیخودی حرص و جوش خوردین. من که گفتم حتماً یا خوابیده یا رفته پیش مریم. چه می دونم مادر، وقتی دیدم جواب تلفن رو نمی ده، دلم هزار راه رفت. صدای بلند امیر آمد: ثریا کجایی؟ پس چرا نمی آی؟ مادر آرام گفت: مادر...
  12. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و ششم قسمت چهل و ششم قسمت چهل و ششم : : : ::gol: خانه بیرون آمدم. چه اوضاعی شده بود، همه در سکوت حواسشان به ما بود. اما محمد صبر نکرد، گفت: با اجازه، فعلاً خداحافظ. در را بست و به سرعت دنبال من که داشتم به قدم هایی که به دویدن بیش تر شباهت داشت می رفتم، دوید. صبر کن، کارت دارم...
  13. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مرسی از اینهمه لطف شما به من :gol:
  14. ملیسا

    عکسهای مذهبی فقط تو این تاپیک

    عكسهاي مذهبي فقط تو اين تاپيك عكسهاي مذهبي فقط تو اين تاپيك :gol: مقبره حوا مادر تمام انسانها ... :gol: با وجود آن كه وهابيان آثار اسلامي را در عربستان تخريب كرده‌اند، عكسهايي از مقبره حضرت حوا، مادر همه انسانها در برخي موزه‌ها نگهداري مي شود. به گزارش «آينده»، از جمله عکسها يي در وزارت...
  15. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ثریا با خنده گفت: آشتی نکردم. یک خوبشون رو سوا کردم، همین. امیر قهقه زنان گفت: همه ش حرف بود برای رنگ کردن من، تو چرا این قدر ساده ای، می خواست منو گول بزنه که زد ... امیر و محمد می گفتند و ثریا جواب می داد و همه می خندیدند. این میان هر بار فرزانه یا مرتضی با من حرف می زدند، محمد رویش به سمت...
  16. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    فسمت چهل و پنجم فسمت چهل و پنجم قسمت چهل و پنجم : : : : :gol: بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیا دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی نزدیک می شدیم، رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً حرف های امیر و ثریا و مادر را نمی شنید و چشم هایم سحر...
  17. ملیسا

    فرمول سن ازدواج

    :confused:
  18. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    دوباره چه حالی داشتم. انگار شادی و آرامش با من دشمن خونی بود. آخر چرا یک روز کامل هم نباید فکر من بی چاره از چرا و اما و کاشکی و محاکمه خالی باشد؟ توی مغزم دوباره هیاهو و جنجال بود و برای همین وقتی که به مریم گفتم که محمد را دیدم، در جواب فریاد حیرت او که سراسیمه می پرسید – اون چی کار کرد؟! زن...
  19. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و چهارم قسمت چهل و چهارم قسمت چهل و چهارم : : : : :gol: مهناز پاشو، می دونی چند ساعته خوابیدی؟ ساعت هشت شبه. صدای ثریا بود. با ناتوانی چشم هایم را باز کردم، ولی نور چنان چشمم را زد که دستم را روی چشم هایم گذاشتم و خواهش کردم چراغ را خاموش کند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان...
بالا