نتایح جستجو

  1. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهل و یکم قسمت چهل و یکم قسمت چهل و یکم : : : : :gol: خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در آن کار می کرد. اسمش شاهین ارجمند بود. سی و یکی دو سال داشت و از خانواده ای سرشناس و پولدار بود. البته نصف بیش تر ثروت خودش باد آورده بود که از تقسیم...
  2. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و هشتم : : : :gol: آن روزها مریم و اکرم خانم بی اندازه به من محبت می کردند و من توی آن خانه کوچک چقدر احساس آرامش می کردم. یکی از همان روزها بود که با تردید دل به دریا زدم و گفتم: چقدر دلم می خواد برم خونه مون را از نزدیک ببینم. برخلاف انتظارم، اکرم خانم و مریم خیلی راحت گفتند. خوب،...
  3. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    از ته دل خندیدم و این شد که من هم شدم مرید حافظ و به قول نرگس، فالگیر قهار. تازه داشتم به دنیای جدیدم مانوس می شدم و از تلاطم و سر در گریبانی روحی نجات پیدا می کردم. برخلاف من که همیشه برای یاد گرفتن بی میل بودم و احساس می کردم وقت برای یادگیری همیشه هست، نرگس و آزیتا، انگار دنیا دارد به آخر می...
  4. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و هفتم قسمت سی و هفتم قسمت سی وهفتم : : : : :gol: از آزیتا پرسیدم: اون آقاهه کیه؟ آزیتا مرموز پرسید: چطور مگه؟! ولی نرگس امان نداد و فوری گفت: ایشون، مهندس کاوه پارسای بی نواست که عقل درست و حسابی نداره. من با حیرت و ناباورانه به نرگس چشم دوختم و او با خنده گفت: نترس بابا، دیوونه...
  5. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    قسمت دوم : : : ::gol: ریچارد یکبار دیگر نامه را خواند و «خیابان لوس آنجلس آپارتمان 33- ب» را بخاطر سپرد. بعد فندکش را از جیب بیرون آورد و کاغذ را سوزاند و خاکستر انرا داخل توالت ریخت و بعد سیفون را کشید و از توالت بیرون آمد. هنوز دو مرد مرموز، سر جای خود نشسته بودند. ریچارد دیگر کاری در آن...
  6. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    آن شب هوا خیلی سرد بود و سوز برف داشت و ما با تمام عجله ای که کردیم، دیرتر از همه رسیدیم. آماده شدنم خیلی طول کشید، چون هر لباسی می پوشیدم به نظرم مناسب نمی آمد و بالاخره وقتی حاضر شدم، تازه نوبت دلواپسی های مادر بود و شیرین زبانی های نرگس برای مادر و پدرم که خیالشان راحت باشد. نرگس همان طور که...
  7. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی وششم قسمت سی وششم قسمت سی وششم : : : : :gol: نمی دانم چرا دلم می خواست با او درد دل کنم و حرف بزنم. دوست داشتم از من سوال کند و شاید همین کنجکاوی نکردنش، مرا به گفتن، حریص می کرد و در دل از این که بی اعتنا گذشته بود، دلخور بودم. دلم می خواست این راز را به کسی بگویم. من که حتی در این...
  8. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    شبهای پر ماجرا شبهای پر ماجرا قسمت اول «ریچارد بلاک» احساس کرد از لحظه ای که قدم به کافه گذاشه است، دو نفر، چون دو شبح، در کمین او نشسته اند... آنها را نمی شناخت، با همه زرنگی نتوانسته بود صورتشان را ببیند و تشخیص دهد، اما حس ششمش، احساس نیرومندی که همیشه او را در کارهای خطرناک یاری میکرد،...
  9. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    در مقابل او یکی از دخترهای کلاس به نام نرگس مدبر که دختری سرحال و بشاش و با نشاط بود، همیشه در جواب حرف های آقای میرزایی، یا همان بهزاد، حرفی حاضر و آماده داشت. این دو نفر، هر کدام ناخودآگاه شده بودند زبان و نماینده همجنس های خود، یعنی خانم مدبر نماینده دخترها و آقای میرزایی نماینده پسرها، که به...
  10. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و پنجم قسمت سی و پنجم قسمت سی و پنجم : : ::gol: هر چه به بهمن ماه نزدیک می شدیم، فشار مادر و مریم هم بیش تر می شد. آن ها می خواستند مجبورم کنند به دانشگاه بروم. بالاخره در برابر خواهش های ملتمسانه مادر تسلیم شدم، راست می گفت: نمی شد که خودم را زنده به گور کنم! شش ماه گذشته بود و من...
  11. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    « بحتار پاسخ داد: اگر قدرت و نيرويت را با من تقسيم نكني ، من و بچه ها و بچه هاي بچه هايم بر عليه تو طغيان مي كنيم !» در همان لحظه ، خداي خدايان بر تختش در اعماق آسمان ها ايستاد و شمشيرش را كشيد و خورشيد را به عنوان سپر خود گرفت و با صدايي كه چهارگوشه ي ابديت را لرزاند، فرياد زد: هبوط كن ! اي...
  12. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    قسمت دوم : : : ( آخر ) قسمت دوم : : : ( آخر ) قسمت دوم : : : ( آخر ):gol: «در اولين ساعت آغاز زمان ، انسان در برابر خورشيد ايستاد و دست هايش را دراز كرد و براي اولين بار فرياد زد.» « پشت آسمان ، خدايي خيرخواه و مهربان و بزرگ وجود دارد.» « انسان رو به قرص بزرگ روشن كرد و سايه اش را روي زمين...
  13. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    بعد از آن برایم مسلم شد که، بر خلاف تصور همگان، برای از بین رفتن یک زندگی، یک عشق یا یک رابطه عمیق، لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد. بهانه های پوچ و جزئی و کوچک، وقتی با عدم درایت و درک، دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند، برای ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی...
  14. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی وچهارم : : ::gol: سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزها محمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟ واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، برای خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به...
  15. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    شيطان (داستاني از جبران خليل جبران ) شيطان (داستاني از جبران خليل جبران ) قسمت اول :gol: مردم ، پدر صمعان را در مسايل روحاني و الهي ، راهنماي خود مي دانستند، چرا كه او در زمينه ي گناهان صغيره و كبيره ، صاحب نظر و بسيار مطلع بود و اسرار بهشت و دوز خ و برزخ را خوب مي شناخت . مأموريت پدر...
  16. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    در اتاق با شدت باز شد. امیر خروشان و غران در حالی که مادر و علی سعی داشتند جلویش را بگیرند به سمت من می آمد. از کوره در رفته بود. مثل سیلی پر جوش و خروش به طرفم می آمد. مادر و علی هراسان و وحشت زده و گیج بودند، برعکس من که مات و خونسرد نگاه می کردم. این تنها باری بود که توی خانه ما صدای فریاد و...
  17. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و سوم : : قسمت سی و سوم : : قسمت سی و سوم : : ::gol: خوب آن روز صبح را به یا دارم. وقتی از خواب بیدار شدم، مادر با تعجب و حیرت و نگرانی و نگاهی پر از سوال پرسید: مهناز، چطور محمد از راه رسیده نیومده این جا؟ نفسم بند آمد و پرسیدم: مگه اومده؟! آره صبح به امیر زنگ زد و با هم قرار...
  18. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. صبح بود. از حرف های محمد فهمیدم که امیر است. به ساعت نگاه کردم نزدیک ده و نیم بود. دوباره خودم را به خواب زدم. فکر کردم، حالا مجبور می شود برای رفتن صدایم بزند، آن وقت به او بگویم که نمی آیم. غمی سنگین به دلم چنگ می زند. افکارم مغشوش و ذهنم خسته بود و احساس می کردم...
  19. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و دوم : : : : قسمت سی و دوم : : : : قسمت سی و دوم : : : ::gol: آن قدر توی آن دو روز محمد از من دوری کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم برای آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود. کار...
بالا