مادر با تعجب پرسید: کجا؟!
امیر جواب داد: نمی دونم. مثل این که می خوان برن مسافرت.
در حالی که اشک هایم را پاک می کردم، پرسان به محمد نگاه کردم.
لبخندی زد و خم شد، صورت مادر را بوسید و گفت: یک مسافرت دو سه روزه. با اجازه شما می ریم و برمی گردیم.
بعد رو به من کرد و پرسید: نمی آی؟!
دستش را دراز کرد...