نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت ششم قسمت ششم · وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعكس امروز چه زود اومدن ساعت یك ونیمه · نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم كه این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عكس العملی نشان می دهد ، ولی...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت ششم : : : : : :gol:  سلام خانم  سلام گیتی خانم ، خسته نباشین  شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......  من صفورا هستم  خوشوقتم  منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم  ممنونم · وقتی شنیدم آویزون كردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت پنجم قسمت پنجم · با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن متین دستهایش را لای موهایش كرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من كرد انگار حرف دو سال را كه در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم . · گویا بجای اینكه شما به من جواب...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت پنجم قسمت پنجم قسمت پنجم : : : : :gol:  كجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه  معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س كه حد نداره  چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!  عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم كه مثل قصر می مونه ، گیسو  پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندك رو روشن كرد و با كنایه پرسید: اجازه دارم بكشم؟ · خواهش میكنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم · شما كه با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می كنین؟ · مطمئنم اینطور فكر نمی كنین، كه من و گیسو دوتایی...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهارم قسمت چهارم قسمت چهارم : : : : :gol: از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی، زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سكوت میكند؟ بالاخره می فهمم .نگاهی به دور و برم كردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم ...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سوم قسمت سوم · اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینكه شما ناراضی باشین · انشاءا... كه اینطور نمیشه · من از كی میتونم كارم رو شروع كنم ؟ · از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح · من...
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سوم قسمت سوم قسمت سوم : : : : :gol: بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشكی كه بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشكی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریك . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق...
  9. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · باشه از اینكه بفكر ما هستین سپاسگزاریم درباره ش فكر نمیكنم گوشی را كه گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟ · همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار كرده · نه بابا ، چه هیجان انگیز! · آره، هیجان انگیز اینه كه لیوان شیر رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده...
  10. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت دوم قسمت دوم قسمت دوم : : : : :gol: آقا كریم گفت: اینطور كه پیداست باید اثاثیه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبكار رو از سرتون باز كنین · تا اونجایی كه می تونستیم فروختیم . در ضمن این طلبكار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره · بهتر نبود همون شیراز می...
  11. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · مزاحمت نباشه · این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشكی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی با نمك و جذاب بود · سلام خانم · سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل ·...
  12. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    اسم آنها داغ دلم را تازه كرد با اینحال گفتم : ممنون آقا · چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟ · پدرم مریضه .مادرم هم فوت كرده · متاسفم، خدا رحمتشون كنه بیماری پدر شما چیه؟ · بیماری اعصاب · انشاءا.... شفا بگیرن · انشاءا... دعا كنین · پس پدر بیمارن كه شما مجبورین دنبال كار بگردین · بله ·...
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بيش از 55 داستان ناطق و زيباي قديمي و خاطره انگيز و ناياب رمان الهه ناز جلد اول قسمت اول : : : :gol: روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی كند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز كه برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟...
  14. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قابل شما را نداشت عزیزم خوشحالم که خوشتان امده .:gol:
  15. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    خواهش میکنم عزیزم قابل شما را نداشت . خوشحالم از اینکه باعث تداعی خاطره برای شما بشه :redface::gol::gol:
  16. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مرسی دوست گلم از اینکه خوشتان امده خیلی خوشحالم .:w16:
  17. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    سلام به همه ی دوستان خوبم سلام به همه ی دوستان خوبم سلام به همه ی دوستان خوبم :gol: این هم اخرین قسمت دالان بهشت که برای شما عزیزان گذاشتم . میدونم که همه ی ما حداقل یکبار این رمان را خوانده ایم ولی برای تجدید خاطره بد نبود . امیدوارم همه ی ما آخر عشق و زندگی مان به همین خوبی و شیرینی باشه ...
  18. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مادر با تعجب پرسید: کجا؟! امیر جواب داد: نمی دونم. مثل این که می خوان برن مسافرت. در حالی که اشک هایم را پاک می کردم، پرسان به محمد نگاه کردم. لبخندی زد و خم شد، صورت مادر را بوسید و گفت: یک مسافرت دو سه روزه. با اجازه شما می ریم و برمی گردیم. بعد رو به من کرد و پرسید: نمی آی؟! دستش را دراز کرد...
  19. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت پنجاهم ( قسمت آخر ) : : : : : :gol::gol::gol::gol: نگاهی به اطراف اتاق کرد و حتماً آباژور خودش، کتابخانه اش که کنار میز بود و قاب خاتمش را دید. بعد به میز تکیه داد و در حالی که نیمرخش به طرف من بود و رویش به سمت پنجره، ایستاد. احساس کردم صدای بلند ضبط، اعصابم را از آنچه هست، بیش تر مختل...
  20. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    :redface:دوستان خوبم اگر تکراری هست به بزرگی خودتان ببخشید .:redface: نامه اسرار امیز :smile: محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد. در قلب خود احساس می کنم که...
بالا