نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رایکا

    همه چشم به لبهای او دوخته بودند .حس میکرد داغ شده و از گرما در حال خفه شدن است .صورتش می سوخت و احساس میکرد تب دارد، اما به هر زحمتی بود باید افکارش را انسجام می بخشید .به آرامی نگاهش را از روی گل قالی جدا کرد و به رایکا دوخت . چشمهای رایکا هم نگران ومنتظر بود .لحظه ای با خود اندیشید نگرانی او...
  2. ملیسا

    رمان رایکا

    رایکا بسرعت پایش را روی پدال گاز فشرد و اتومبیل از جا کنده شد. کمتر از بیست دقیقه بعد، مقابل منزل آقای سرمدی رسیدند .رایکا نظری به اطراف انداخت ؛ باز هم یاد عسل در تمام ذهنش پر شد و قلبش را فشرد .آقای بهنود زنگ در را فشرد و لحظه ای بعد صدای مردی در آیفون پیچید: - بله - در رو...
  3. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل هشتم فصل هشتم فصل هشتم :gol: رایکا بغضش را بسختی فرو داد و بسرعت اتاق را ترک کرد. باید به خانه می رفت و در خلوت خانه اشک می ریخت صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد چشمهایش را به در بدوزد . روناک آرام در را گشود و وارد اتاق شد و در کنار او روی تخت نشست . - سلام داداش جون! رایکا...
  4. ملیسا

    با چه كسي ازدواج مي كنيد؟

    نمیدونم نمیدونم :question: نمیدونم :w05:
  5. ملیسا

    رمان رایکا

    - اما هر مردی دلش میخواد زنش فقط به خودش تعلق داشته باشه . چشمهای عسل همزمان با لبهایش خندید : - منم فقط به تو تعلق دارم؛ فقط تو محبوب من ، رایکای من! رایکا روی کاناپه لم داد و دسته چکش را از جیب کتش بیرون کشید و روی آن ارقامی یادداشت کرد، بعد آن را بسمت عسل گرفت وگفت: - بیا...
  6. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان با صداي بلند فرياد كشيد: - به تو مربوط نيست ! رايكا بسمت پله ها حركت كرد، ولي فتاح خان راهش را سد كرد: - چرا اين كار رو كردي؟ رايكا قدمي به عقب گذاشت و به پدرش نگاه كرد: - تا حالا در اينجور موارد با هم صحبت نمي كرديم - اما رزا فرق ميكنه، تو خودت خيلي بهتر از من...
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل هفتم فصل هفتم فصل هفتم :gol: شب باز هم چادر سياه و پولكينش را بر پهنه آسمان افراشته بود، ماه هم مانند هر شب به طنازي مشغول بود مشغول بود .رايكا پشت پنجره ايستاده و به آسمان يكدست سياه چشم دوخته بود كه ضربه اي به در خورد. بسمت در چرخيد وآرام پرسيد: - بله روناك در را گشود و سركي...
  8. ملیسا

    رمان رایکا

    - تو فكر ميكني يه زن توي شرايط من ميتونه به يه مرد بي پول و...... رايكا ، تو فكر ميكني اينطور من و تو خوشبخت مي شيم؟ رايكا كه از رفتار عسل سردرگم شده بود ، بلند شد و روبروي او ايستاد و دستهاي نرم و لطيفش را در ميان دست گرفت و چشمهاي عاشقش را به چشمهاي او دوخت و گفت: - عسل من نمي...
  9. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل ششم فصل ششم فصل ششم :gol: رايكا بر سرعت اتومبيل افزود .بايد هرچه زودتر نزد عسل مي رفت و از او ميخواست تا اين بازي كسل كننده را خاتمه دهد .بايد همه حرفهايش را ميزد، قبل از آنكه همه چيز را چون يك خواب و رويا از دست بدهد .او عسل را دوست داشت؛ به حد پرستش! و حاضر نبود بخاطر غرور كذايي كه...
  10. ملیسا

    رمان رایکا

    دانيال با بهت به صورت بر افروخته رايكا نگاه كرد . در تمام وجودش نسبت به عسل احساس نفرت ميكرد، زيرا از روزي كه او وارد زندگي صميمي تزين دوستش شده بود، ذره ذره آب شدن و از بين رفتن او را نظاره گر بود و مي ديد كه رايكا روز به روز مغموم تر و بي حوصله‌تر از گذشته ميشود و اين دختر به ظاهر عاشق پيشه او...
  11. ملیسا

    رمان رایکا

    - خانم سرمدي لطفا بياييد اتاق من! رزا بلافاصله از روي صندلي برخاست و كتابي را كه در دستش بود، به سينه فشرد .لحن عصبي رايكا، قلبش را به تپش انداخته بود . صورتش بوضوح رنگ باخته بود و لبهايش به سفيدي مي زد . از اينكه كسي در اتاق نبود تا اوضاع بهم ريخته اش را ببيند براي لحظه اي خشنود شد .از...
  12. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل پنجم فصل پنجم فصل پنجم :gol: صبح زودتر از هميشه از خوا ب بيدار شد و به حمام رفت و خيلي زود آماده شد .قبل از رفتن به شركت قصد داشت به ديدن عسل برود ، به همين خاطر بلافاصله از پله ها پايين رفت ، اما فتاح خان در سالن به انتظارش نشسته بود . - رايكا! رايكا بسمت او برگشت و با صداي...
  13. ملیسا

    رمان رایکا

    - اما مامان بچه دلشون ميخواد يه چيزهايي رو خودشون تجربه كنن - حتي به قيمت از دست رفتن زندگي و جوونيشون ؟ - حداقل ميدونن كه راهي بوده كه خودشون انتخاب كردن . شكوفه چشمهاي نگران و مضطربش را به پسرش دوخت بازهم حلقه هاي اشك در چشمانش به هم پيوند خورد . - اما بزرگترها با...
  14. ملیسا

    رمان رایکا

    به همين خاطر باز هم به برگه روبرويش خيره شد .رايكا بلافاصله داخل اتاقش رفت و در را بست و به ميز بزرگ وسط اتاقش تكيه داد و به فكر فرو رفت . بايد راه حلي مي يافت . از اين بحث ها و جنجالهاي هر روزه خسته بود و بايد زودتر تكليف خود را يكسره ميكرد . در تمام طول روز ، پشت ميز بزرگش پنهان شده بود و...
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل چهارم فصل چهارم فصل چهارم :gol: فتاح خان بسرعت وارد سالن شد و به اطراف نگريست . رايكا روي مبل نشسته و روزنامه مي خواند، اما حواسش جاي ديگري بود. شكوفه خانم با لبخند به او نزديك شد . - سلام چيه ، چرا انقدر كبكت خروس مي خونه؟ فتاح خان كتش را از تن در آورد و به دست بهجت خانم...
  16. ملیسا

    رمان رایکا

    - آره، امروز اومده بود شركت ، از ديدنش شوكه شدم. اونم از اينكه منو ديده بود ، خيلي به شوق اومد .مي گفت دلم براي پدرت خيلي تنگ شده! بهناز خانم آهي كشيد؛گويا به گذشته بازگشته بود . نگاهش را به قاب عكس روي كنسول دوخت و در همان حال گفت: - فتاح خان و پدرت از زمان دانشجويي با هم دوست بودن .اين...
  17. ملیسا

    رمان رایکا

    - بله بفرماييد با دلهره دست بسمت دستگيره در برد و در را گشود . چشمانش را آرام آرام بالا برد و در نظر اول چشمش به دو اقاي بلند قد و باريك اندام با موهاي بلوند افتاد .لبخندي بر لب راند و سپس نگاهش روي صورت آقاي بهنود بزرگ ثابت ماند .او هم لبخند بر لب بسوي رزا آمد و نگاه متعجب و پرحيرتش را...
  18. ملیسا

    رمان رایکا

    دانيال به ميز نزديك شد. رايكا باز هم از پنجره به خيابان نگريست - اما تو رايكاي سال پيش نيستي.رنگ چشمات آدم رو به گريه مي اندازه رايكا سر چرخاند و به صورت دانيال نگريست .از علاقه او به خود خبر داشت ، اما نمي توانست علت مخالفت او و ديگران را با وجود عسل بفهمد - تو چرا اينقدر با عسل...
  19. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل سوم فصل سوم فصل سوم :gol: لطف كنيد بريد اتاق رئيس، باهاتون كار دارن رزا گوشي را روي دستگاه گذاشت .باز هم چون روزهاي گذشته زمانيكه به اتاق او خوانده مي شد ، قلبش به تپش افتاد . بي توجه به سخنان خانم عبدي بسرعت خود را به اتاق او رساند و ضربه اي به در زد . صداي او آمد: -...
  20. ملیسا

    رمان رایکا

    آرام دستش را روي لبش گذاشت و پرونده را بسمت او گرفت : - چرا هياهو راه انداختي؟ تنبيه تو اينه؟ خانم عبدي با ناله بسوي او آمد و پرونده را گرفت و نظري به برگه هاي داخل آن انداخت . - اينا چيه؟ - بايد امروز همه رو تايپ كني؟ - همه رو؟ اينا كه دو روز طول ميكشه! -...
بالا