دانيال با بهت به صورت بر افروخته رايكا نگاه كرد . در تمام وجودش نسبت به عسل احساس نفرت ميكرد، زيرا از روزي كه او وارد زندگي صميمي تزين دوستش شده بود، ذره ذره آب شدن و از بين رفتن او را نظاره گر بود و مي ديد كه رايكا روز به روز مغموم تر و بي حوصلهتر از گذشته ميشود و اين دختر به ظاهر عاشق پيشه او...