در سکوت مبهم بادها ماندم
آنجا که نسیم مرا می خواند
تا نگاهم را
به دستان پنجره ای گره زند
که انتظارش را می کشد
تا شاید
آغوش
به روی طلوعی بگشاید
که غروبي ندارد
تا جنازه ی خاطراتی را که
در گوشه ی دلمان
بو گرفته
در احساسمان
قبر کند
اما افسوس
نگاه پنجره
در میان دستهای گره خورده از سنگ...