نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    14 رویا در حالی که نفس نفس می زد، خود را به کوچه ای خلوت رساند و در پشت دیوار خانه ای پناه گرفت. مدتی همانجا ایستاد تا نفسش جا بیاید. بشدت مضطرب بود. از رنگ پریده ی صورتش و چشمان گرد شده اش می شد به میزان ترس و وحشتش پی برد. بدنش بوضوح می لرزید. لرزشش نه از سرما، بلکه از سر رسیدن صاحب کامیون...
  2. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    13 وقتی فرشته ی نجاتش در پیچ خیابان از نظر نا پدید شد، رویا دلگیر و تنها به جماعتی نگاه کرد که بی تامل از کنارش می گذشتند بی آنکه به چشمان ماتم گرفته ی او نگاهی بیندازند. دلش گرفته بود. در میان آن همه همنوع ، خود را غریب و تنها می دد. براستی که هر قدر تعدادانسانها بیشتر می شود، به همان نسبت...
  3. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    « با خواهر من چیکار دارین، آشغالهای بی سر و پا؟» این کلام اگر چه خشن ادا شد، بر دل رویا نشست. پسرها که انتظار چنین چیزی را نداشتند، قدمی به عقب برداشتند و پراکنده شدند. مرد جوان پرخاش کنان گفت:« بزنین به چاک.» بعد رویش را به رویا کرد وبا همان لحن تند گفت:«اصلا معلومه اینجا چیکار می کنی؟ همه...
  4. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    12 بر خلاف صبح، عصر آن روز تاریک و دلگیر و مه آلود بود، طوری که دل آدمی را به ماتم می نشاند. دوباره خورشید در مقابل ابرها سر تسلیم فرود آورده و آنها را به زندان بانی اسارتگاه خود انتخاب کرده بود. ابرها بی توجه به دل سوزنده ی خورشید که به حال خود دل می سوزاند، در جای جای آسمان به رقص درآمده بودند...
  5. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    عبدالله خان متعجب ازحضورعزت، سرش را به طرف پنجره ی مشرف به حیاط برگرداند و همچون کودکی که ازنگاه جمع فرار می کند، چشمانش را بست. عزت بی توجه به مشت خون آلود او، با دلی سرشار از اندوه و خنده ای تصنعی بر لب، جلو رفت. دستش را روی شانه ی برادر گذاشت و گفت:« سلام، خان داداش. چه خطایی مرتکب شده م که...
  6. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    11 عزت به آرامی از درگاه گذشت و وارد راهرو شد. آنچه را می دید باور نمی کرد. انگار طوفانی در آنجا در گرفته بود. تمام اثباب اثاثیه به هم ریخته و نا مرتب بود، طوری که به سختی می شد قدم از قدم برداشت. سکوت وحشت باری که خانه را فرا گرفته بود، به سنگینی جوٌ اطراف افزود. عزت همانطور که جلو می رفت ، با...
  7. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    درختان عریان و بی برگ حیاط او را به یاد وجود بی ثمرش می انداخت. طبیعت کم کم از حال و هوای پاییزی بیرون می آمد و رخت زمستان به تن می کرد.چقدر زندگی اش سرد زمستانی بود! در همین موقع در حیاط باز شد. سودا برگشته بود. بی توجه به اطراف به طرف پله های ورودی آمد. رویا هم بی اعتنا به اینکه توجه او را جلب...
  8. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    10 خواب بد دیدی؟»رویا هنوز منگ بود. موقعیت خود را تشخیص نمی داد. به اطراف نگاهی کرد و به یاد آورد. سودا اتومبیل را کنار کشیده و توقف کرده بود. هنوز تمام تنش می لرزید و عرقی سرد روی پیشانی اش نشسته بود. دستی به پیشانی اش کشید و گفت:« راه بیفت بریم. مهم نیست.» « ولی...» « گفتم مهم نیست. راه بیفت...
  9. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    « من ابله نیستم. هرگز اجازه نمی دم منو به این مرکز تحویل بدی.» سودا که تازه منظور او را فهمیده بود، با صدای بلند خندید و گفت:« کی می خواد تو رو تحویل بده؟ بیا بریم. هم فاله هم تماشا. من اینجا با یکی دو تا از دوستام قرار دارم. به خودم گفتم بد نیست تو هم اینجا رو ببینی.» « ببینم تا بفهمم کار...
  10. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    9 بر خلاف چند روز گذشته، هوا سر سازگاری داشت. هیچ اثری از ابرهای باران زا دیده نمی شد. نسیمی ملایم می وزید و احساس سر خوشی را در انسان زنده میکرد. خیابانها مل همیشه شلوغ و پر تردد بود و مردم در رفت و آمد. سودا در یکی از خیابانهای نسبتا خلوت به سوی آزاد راه می راند. رویا بغل دستش نشسته بود و هیچ...
  11. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    سودا شب بخیری گفت و طولی نکشید که خواب او را در ربود، اما چشمان خسته ی پژمان سیاهی شب را در نوردید و به پیشواز سپیده رفت. از اینکه به رویا اجازه داده بود تا بدان حد پیش بیاید که به او پیشنهاد ازدواج دهد، و از اینکه از همان ابتدا او را از وجود سودا آگاه نکرده بود، خود را مقصر می دانست. نمی دانست...
  12. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    8 سودا در حالیکه همچنان با کامپیوتر کار می کرد، این را پرسید. پژمان همچون مسخ شده ها، در حالی که آنچه را شنیده بود باور نداشت، به اتاق مطالعه آمد. گفت:« اگه بگم، شاید باور نکنی.» « نصفه جونم کردی. یه هفته س اومدی و همه ی کارها و حرفات مرموزه. نمی گی نگران می شم و نگرانی هم برام خوب نیست؟...
  13. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    7عصر روز بعد، عصری دلگیر بود. آسمان چنان ابرهایش را در هم تنیده بود که آدمی را به وحشت می انداخت.انگار چنان بر زمین خشم گرفته بود که می خواست آن را از روشنایی محروم کند. سوزی سرد می وزید. برگها زیر دست و پای باد به ستوه آمده و با صدایی رساخش خش ناله سر داده بودند. در خانه ی پژمان سکوتی پر صدا...
  14. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    عبدالله خان نگاهی به برادرش کرد. نمی دانست منظور او از پیش کشیدن این بحث چیست. با دست راست، پای چپش را روی پای دیگر انداخت و گفت:« روزگاره دیگه. یه وقت می بینی کفن پوش توی گور می ذارنت.» « خدا نکنه. فعلا وقت این حرفها نیست.هنوز کارهای مهمتری داری.» و پس ازمکثی کوتاه ادامه داد:« اصلا چرا...
  15. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    6 پژمان که هنوز مساله ی مقصر بودن خود را حل نشده می دید،کنجکاو بود از قضیه سر در بیاورد. وقتی رویا را لنگ لنگان دید، حس ترحم نیز با کنجکاوی اش همگام شد. در حیرت بود که چگونه عبدالله خان دلش می آید این طور بی رحمانه به جان دخترکی بی پناه بیفتد و چه بسا کاری کند که یک عمر پشیمانی به بار بیاورد؟...
  16. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    5 عبدالله خان ناسزا گویان وارد خانه شد و در راهرو را چنان پشت سر خود به هم کوبید که صدایش در تمام خانه پیچید. زینت چاقو به دست سرآسیمه از آشپزخانه بیرون آمد. همزمان آسیه هم از اتاقش خارج شد و وسط هال ایستاد و منتظر ماند. او بیست و سه سال از شوهرش کوچکتر بود و جرات نمیکرد از او باز خواست کند...
  17. ملیسا

    من که خوشحال میشم ببینمت گلم .

    من که خوشحال میشم ببینمت گلم .
  18. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    4 صبح که پژمان از بیمارستان خارج می شد، بیرون در با پدر و مادر رویا مواجه شد، اما آنان بی اعتنا به او وارد ساختمان شدند. انگار نه انگار که او را می شناختند. پژمان هم بی آنکه اهمیتی دهد، به راه خود ادامه داد. دلش می خواست هر طور هست به او کمک کند. از اینکه میدید دختری در همسایگی او اینچنین رنج می...
  19. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    3 وقتی پژمان تنها ماند به سراغ رویا رفت. رنگ و رویش کمی بهتر شده بود. پژمان نبض او را گرفت و نگاهی به سرم انداخت. چیزی نمانده بود تمام شود. پرستاری را صدا زد تا سرم او را عوض کند ودستور داد به بخش منتقلش کنند. سپس از بخش اورژانس بیرون آمد و به اتاق خودش رفت. کنار پنجره ایستاد و غرق در فکر به...
  20. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    دکتر اندیشمند معاینه را شروع کرد. همزمان پرستار برای او توضیح داد که بنا به گفته ی مادر دخترک، گویا او گرد حشره کش خورده است. اقدامات لازم شروع شد. دکتر اندیشمند و دستیارانش یکی دو ساعتی مشغول شستشوی معده و مداوای رویا بودند. او فاصله ای با مرگ نداشت، اما دکتر پژمان همچون فرشته ی نجات عفریت مرگ...
بالا