نتایح جستجو

  1. ملیسا

    سلام . عصر بخیر. خوبید شما ؟

    سلام . عصر بخیر. خوبید شما ؟
  2. ملیسا

    کارفرما را خودم خفه میکردم اگر تعطیلات را کنسل میکرد . بای

    کارفرما را خودم خفه میکردم اگر تعطیلات را کنسل میکرد . بای
  3. ملیسا

    خسته نباشید و خدانگهدار

    خسته نباشید و خدانگهدار
  4. ملیسا

    مهندس جان با اجازه من دیگه باید برم خونه . شما کاری ندارید بامن ؟ اگر کاری چیزی از دستم بر میامد...

    مهندس جان با اجازه من دیگه باید برم خونه . شما کاری ندارید بامن ؟ اگر کاری چیزی از دستم بر میامد بچه ها شماره موبایل من را دارند .
  5. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    باید به هتل برمی گشتم. یک ساعتی بود که همان جا به حال خودم رها شده بودم. به قدر کافی اشک ریخته بودم. کار از کار گذشته بود. کیارش و مسعود بعد از درگیری شدید لفظی و فیزیکی هر یک به سمتی رفته بودند. کیارش سرخورده و حقیر با دست هایی آویزان و سری به زیر رو به سمت هتل سرید و مسعود با برق پیروزی که در...
  6. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    داشتم گوش ماهی جمع می کردم که کیارش صدایم زد: - مینا... باید برویم ناهار بخوریم. گوش ماهی ها را ریختم توی یک پاکت بزرگ و در حالی که به طرف کیارش می رفتم نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک به ساعت سه باید مسعود را می دیدم. صبح همان روز وقتی کیارش رفت از پایین با خانه خودشان تماس بگیرد –خط های هر اتاق...
  7. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    دلم پیش مهیا بود و افسوس که نمی توانستم به دیدارش بروم. در خانه ما هم هر کسی توی لاک خودش بود و کمتر با کسی حرف می زد. من بلاتکلیف تر از همیشه در انتظار وقوع حادثه ای نو بودم. حادثه ای که می توانست نقطه عطفی در زندگی همه ما محسوب شود. دلم برای کیارش تنگ شده بود. تازه می فهمیدم که چقدر دوستش...
  8. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    سی ام نامه را بستم و مات و مبهوت به موزائیک کف حیاط خیره شدم. باورم نمی شد آنچه را که خوانده ام حقیقت است و مسعود به اشتباهش اعتراف کرده است. چطور ممکن بود به این سرعت مسعود به بن بست بخورد و هوای بازگشت به سرش بزند. دوباره نامه را باز کردم. پایین نامه آدرس و تلفن را هم نوشته بود. رفته رفته...
  9. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    چنگ انداخت به موهایش و یک نفس عمیق کشید، اما انگار آرام نشد و دوباره نگاه تیز و غمگینش را به دیده منتظر من دوخت: - از این وضع خسته نشده ای؟ می دانی چه به روزگار من آورده ای؟ شب و روزم را با هم یکی کردی! من با این افکار مغشوش و اعصابی به هم ریخته به هیچی نمی توانم فکر کنم... اوضاع کارخانه و شرکت...
  10. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    بیست و نهم در حالی که هنوز نمی فهمیدم چرا باید آن نامه را بخوانم با تردید و وحشتی که بی امان در دلم چنگ می انداخت نامه را از توی پاکت درآوردم. کاش کور می شدم و خطوط سیاه آن نامه ملعون شده را نمی خواندم: « سلام مهیا، حتم دارم وقتی بفهمی از اینجا رفته ام غش می کنی و پس می افتی. برای من مهم...
  11. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    در حالی که هنوز نمی فهمیدم چرا باید آن نامه را بخوانم با تردید و وحشتی که بی امان در دلم چنگ می انداخت نامه را از توی پاکت درآوردم. کاش کور می شدم و خطوط سیاه آن نامه ملعون شده را نمی خواندم: « سلام مهیا، حتم دارم وقتی بفهمی از اینجا رفته ام غش می کنی و پس می افتی. برای من مهم نیست، حتی مهم نیست...
  12. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    بیست و هشتم مرضیه گفت: - تو را چه به کیارش؟ هوشنگ هم از سرت زیاد بود... اگر عقل داشتی و می فهمیدی عروس چه خانواده ای شده ای این ادا و اطوارها را در نمی آوردی... محبوبه گفت: - هر کس دیگری جای تو بود و زن کیارش می شد دو دستی می چسبید به زندگی اش و نمی گذاشت لرزه ای به زندگیشان بیفتد، ولی تو بس...
  13. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    خودم هم نفهمیدم که چطور زدم توی گوشش! فقط وقتی کف دستم گر گرفت، وقتی نیمی از صورتش سرخ شده بود و وقتی که به گریه افتاده بودم فهمیدم چه کرده ام!! از پله ها سرازیر شدم و همچنان گریه می کردم راننده را صدا زدم. او از بالای تراس نگاهم می کرد. فریاد کشید: - کجا می روی؟! صبر کن... بی توجه به فریاد او...
  14. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    بیست و هفتم روزهای پس از ازدواج، روزهایی تکراری و شبیه هم بودند. روزهایی که همه سر ساعت هشت از خواب بیدار می شدند و دور میز طلاکوب شده قدیمی جمع می شدند و صبحانه می خوردند و بعد هر کسی به سوی کار خودش می رفت. کیارش به راه می افتاد که سری به کارخانه و دیگر شرکت هایش بزند. کیانا یا توی استخر...
  15. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    صدای پایش را می شنیدم، نزدیک من که رسید ایستد. لعنت به من که نتوانستم مانع از فرو ریختن اشک هایم در پیش چشم یک مرد مغرور و از خود راضی شوم. لعنت به من!... - چه خوب که هنوز اینجا هستی و جای دیگری نرفته ای! درست می شنیدم. در لحن او هیچ اثری از توبیخ و تنبیه نبود. - برای چه خودت را نشان ندادی؟ برای...
  16. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    بیست و ششم مش یوسف می خواست توی باغ بماند تا من احساس امنیت و آرامش کنم، اما من خیالش را راحت کردم که از تنهایی نمی ترسم و او می تواند برود. اول اصرار کرد من با او به خانه اش که همان نزدیکی ها بود بروم و چون قبول نکردم گفت: - پس می روم و برایت ناهار می آورم... مسلما وقتی آقای تهرانی بفهمد من...
  17. ملیسا

    مرسی از لطفتون . باعث افتخار من هست که شما دوستان گلم را همراهی کنم .

    مرسی از لطفتون . باعث افتخار من هست که شما دوستان گلم را همراهی کنم .
  18. ملیسا

    آخی . باشه اصلا مشکلی نداره:smile: ، دارم برات بعدا پژی خان:w16: .مهم این هست که بهتون خوش گذشته...

    آخی . باشه اصلا مشکلی نداره:smile: ، دارم برات بعدا پژی خان:w16: .مهم این هست که بهتون خوش گذشته .:w12:
بالا