29صدای زنگ تلفن او را از خواب بیدار کرد. سرش از کم خوابی شب قبل و از افکار در هم و تلخی که تا سپیده دم رهایش نکرده بود، سنگین بود. از سر اکراه دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت. ملکا بود.
« سلام، شهین خانوم. بیدارتون کردم؟»
« اشکالی نداره، ملکا. دیگه می بایسی بیدار می شدم.»
« چرا دیشب زنگ نزدین...