نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    29صدای زنگ تلفن او را از خواب بیدار کرد. سرش از کم خوابی شب قبل و از افکار در هم و تلخی که تا سپیده دم رهایش نکرده بود، سنگین بود. از سر اکراه دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت. ملکا بود. « سلام، شهین خانوم. بیدارتون کردم؟» « اشکالی نداره، ملکا. دیگه می بایسی بیدار می شدم.» « چرا دیشب زنگ نزدین...
  2. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    28 شبی سرد بود، آن قدر سرد که مو بر اندام راست می کرد. ابرها چنان در هم فرو رفته بودند که آسمان همچون مخملی تیره می نمود. ستاره ها هراسان از خشم آسمان، تلاشی برای رخ نمو دن نمی کردند و در این میان، باد چنان سرد وسوزنده می وزید که شهین احساس می کرد که هر آن از زمین کنده خواهد شد. او همچنان که...
  3. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    27 محمد ایستاد. باور نمی کرد درست دیده باشد. به خیال اینکه چشمان همیشه منتظرش قصد فریب او را دارند، چند بار پلک زد. خیابان خلوت بود و کسی در آن دیده نمی شد، ولی امکان نداشت اشتباه کرده باشد. هر چه بیشتر مرور می کرد، بیشتر مطمئن می شد یکی از دو دختری که شتاب زده از خانه ای بیرون دویده و در جهت...
  4. ملیسا

    من هم فدات بشم . خیلی . دلم قدره . شده برات .

    من هم فدات بشم . خیلی . دلم قدره . شده برات .
  5. ملیسا

    تا 2 دقیقه دیگه میام

    تا 2 دقیقه دیگه میام
  6. ملیسا

    سلام . خوبی آتوسا جان . روز بخیر .

    سلام . خوبی آتوسا جان . روز بخیر .
  7. ملیسا

    سلام به مهران مهربان . خوبید شما ؟ امیدوارم روز خوبی داشته باشید .

    سلام به مهران مهربان . خوبید شما ؟ امیدوارم روز خوبی داشته باشید .
  8. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    26 رویا سرا پا گوش تمام سخنان عطیه را به گوش جان خریده بود، دلش از گذشته ی اندوه بار او به درد آمد. وقتی زندگی خود را با زندگی عطیه مقایسه می کرد، می دید از او بد بخت تر هم هست. از اینکه در تمام مدت آشنایی شان عطیه گذشته ی خود را به دنبال می کشید و جرات بازگو کردنش را نداشت، از خود خجالت می...
  9. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    25 چندین سال پیش، حدودا هفده- هجده سال پیش، در یکی از روستاهای دور افتاده ی یکی از شهرستان های جنوب، به این دنیای افسونکار لعنتی پا گاشتم. نمی دونم دست تقدیر بود یا به قول مردم، قدمم نحس بود که آخر و عاقبت خودم رو هم به تباهی کشوند. اون طور که می گفتن، همون شبی که من به دنیا اومدم، کد خدای ده...
  10. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    24 چند روز بیشتر به بهمن ماه باقی نمانده بود و با اینکه هوا به قدری سرد بود که انگار می خواست دلهای گرم را در سینه به انجماد بکشاند، هنوز چشمان مردم به بارش برف روشن نشده بود. رویا و عطیه با گامهایی سست از سرما در پیاده رو پیش می رفتند و چنان در خود فرو رفته بودند که انگار جزو جهانیان نیستند...
  11. ملیسا

    خسته نباشی. بله من هم ایمیل دارم . هم یاهو مسنجر . یاهو مسنجر را براتون میفرستم .

    خسته نباشی. بله من هم ایمیل دارم . هم یاهو مسنجر . یاهو مسنجر را براتون میفرستم .
  12. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    23 شب چنان با شکوه می نمود که دل هر دردمندی را آرام می کرد. نور ماه از پس ابرهای پاره پاره زیباتر از همیشه بر زمین می تابید. به نظر می رسید دوباره آسمان دوباره هوای گریستن دارد. باد که با هر یک از عوامل طبیعت همگام بود، بار دیگر بی توجه به عالم و آدم، وزیدن آغاز کرده بود و این بار سردتر و سخت...
  13. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    22 صدای قدمهای سنگینی که به آرامی نزدیک می شد، تمام صداها را تحت الشعاع قرار داده بود و به گونه ای ترسناک بر گوش می نشست. آن قدمها، قدمهایی معمولی نبود، بلکه قدمهای پر از حرص مردی بود که پیش می آمد تا عقده ای دیرین را تلافی کند و به واسط ی آن مرحمی بر زخم کهنه ش بگذارد و وجود ویران شده اش را...
  14. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    21 نفهمید چقدر گذشته بود که با صدای هق هقی آرام از خواب بیدار شد. احساس کرد نیمه های شب است. تعجب کرد که چگونه ممکن است این همه مدت بدون احساس گرسنگی و تشنگی بخوابد و دلیلش را خستگی زیاد تعبیر کرد. نوری بنفش رنگ از بیرون به داخل می تابید و رویا با نگاهی به اطراف، عطیه را دید که با موهای پریشان...
  15. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    20 عطیه با قدمهای تند خود را به نیمکت پارک رساند و نشست. سپس رو به رویا که هنوز چند متری با او فاصله داشت کرد و گفت: « بیا. اینجا خوبه.» رویا نا آرام می نود. کنار او نشست و گفت:« به نظرت اینجا مناسبه؟» « آره. اولین بار همینجا بود که اون زن به من پیشنهاد کار داد.» « تو که می دونستی شغل بهتر و...
  16. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    19 شب آرام و بی صدا بساط حکومتش را بر زمین گسترده و آسمان از سر دلتنگی خفته بود. باد به آرامی می وزید و ابرها را در بزم شادمانی و رقص شرکت می داد. همه جا ساکت و آرام بود. بیشتر مردم در خواب بودند. فارغ از تمامی مشکلات روزگار آرام گرفته بودند و در دنیایی سیر می کردند که همه چیزش غیر واقعی و کم...
  17. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    18 حالا هر دو بر سرعت قدمهایشان افزوده بودند تا هر چه بیشتر از آن نقطه دور شوند، چون با بلایی که رویا سر اتومبیل درآورده بود، هر دو می دانستند در صورت گیر افتادن، حسابشان با کرم الکاتبین است. بالاخره وقتی به اندازه ی کافی دور شدند، روی نیمکتی در خیابان نشستند. عطیه بعد از اینکه چند نفس عمیق...
  18. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    17 « حالا که شکمت سیر شد، دیگه وقت کاره.» عطیه این را گفت و به راه افتاد.ساعت حدود سه بعدازظهر بود و به علت کوتاهی روز در ایام پاییزی، چند ساعتی بیشتر به شب نمانده بود. عطیه بی هیچ کلامی در خیابان اصلی پیش می رفت و رویا را به دنبال خود می کشاند. به نبش اولین خیابان که رسید، باز هم بی هیچ توضیحی...
  19. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    16 این گوشواره ها هدیه ی زن و شوهریه که بچه دار نمی شدن و به همین دلیل جونشون واسه من در می رفت. مرده مهندس بود و پدرم استخدامش کرده بود تا بر ساختمون کشتارگاه نظارت کنه. چون کار ساختمون طول می کشید، پدرم اتاق ته حیاط را به اونا داد تا موقتا اونجا زندگی کنن. اگه بدونی چه حال و هوایی داشتن...
  20. ملیسا

    رمان رویاهای خاکستری

    15 از شذت خشم بی قرار بود. دلش می خواست می توانست انتقامش را از آن مرد بستاند و به او نشان دهد دنیا آنقدرها هم بی در و پیکر نیست که هر کس بتواند از بی کسی دختری سوء استفاده کند. ولی افسوس که راه به جایی نداشت و تنها کاری که می توانست بکند، این بود که به رویاهایش پناه ببرد که او را تا عرش اعلا...
بالا