در روزگار غریبـی که سزای خوب بودن,خنجـر از پشت خوردن است.... پـس بزن که سزای من,از درد به خود پیچیـدن است بزن که یک عمـر تکرار اشتباه ,داستان تکـراری زندگی ام شده است... بزن که من ادم نمیشـوم.... بزن تا که احساسات گرانــم را به بهایی ارزان نفروشم دیـگــــــــــــر بزن که سزای قلب ساده ی من,همین...