دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
نمیدانم !
دل مـن نازک است یـا چشمان تـو تــــیز! هــر گاه نگـــاه بــه تــو می دوزم بنــــد دلــم پاره می شــود…
هر گاه لبخند میزنی
پای منطقم می لنگداحساس حکومت می کند….
روایت من و تو عجب جنس غریبی دارد !!