اره رزمنده ها حرف نداشتن به علي..
حالا بزار منم برات يه دونه خاطره نقل قول از دائيم تعريف كنم!!
ميگفت يك شب نقشه ي عمليات رو گذاشتيم وسط و شروع كرديم به طرح ريزي و صحبت..
گرم صحبت بودي كه يهو از از سقف يه چيزي افتاد رو نفشه...ديديم ماره..
همه اسلحه كشيدن و شروع كردن به اتيش كردن!
تا به خودشون...