نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    [url:yx0lhme9]http://www.persianpic.info/upload/images/img0422gxg.jpg[/url:yx0lhme9] [url:yx0lhme9]http://www.persianpic.info/upload/images/img0423.jpg[/url:yx0lhme9] [url:yx0lhme9]http://www.persianpic.info/upload/images/img0424.jpg[/url:yx0lhme9]...
  2. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    [url:22athv0v]http://www.persianpic.info/upload/images/img0395.jpg[/url:22athv0v] [url:22athv0v]http://www.persianpic.info/upload/images/img0396.jpg[/url:22athv0v] [url:22athv0v]http://www.persianpic.info/upload/images/img0397.jpg[/url:22athv0v]...
  3. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    ادامه مطلب با توجه به اینکه از سایت 98 هست به صورت اسکن شده میگذارم دوستای گلم . این تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 680x420 می باشد و حجم آن 81KB است.
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 1-2 روز ها از پي هم ميگذشتند و من مساله ي سياوش را تمام شده تلقي ميكردم. در اين مدت فقط يكبار كه منزل سارا دعوت داشتيم علي را ديدم كه خيلي سرحال بود و باز سر شوخي اش باز شده بود و با دايي سعيد مستبقه ي تعريف كردن لطيفه گذاشته بود. با اينكه دايي حميد و زندايي سودابه هم آمده بودند ولي سياوش...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل20-1 هنوز حرفم تمام نشده بود كه او مانند باروتي منفجر شد و با فريادي كه بند بند دلم را پاره كرد گفت :" همه دليل هاي احمقانه ات را گفتي ، دليل هايي كه به لعنت خدا هم نمي ارزد ، فكر كردي من بچه ام؟ يا يك احمق كه هر حرفي را باور كنم . چطور به تو بفهمانم كه من خواهر لازم ندارم ، فكر كردي...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 19-1 آنقدر نشستم كه وقتي به خود امدم ديدم كسي در كلاس نيست . به سرعت كلاسورم را برداشتم . وقتي وارد راهرو شدم از آن همه جمعيت دبيرستان فقط تك و توكي در راهرو بودند . با پاهاي لرزان تا نزديك در رسيدم و در انجا كمي ايستادم و به خودم تلقين كردم كه نميترسم ، چون كار بدي نكرده ام . دو سه بار اين...
  7. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 18-1 مستقيم به مادر نگاه كردم و گفتم :" در مورد چي؟" " خوب در مورد سياوش." " مامان من كه جوابم را به شما گفته ام ." مادر نفس عميقي كشيد و فگت :" يعني..." بي درنگ گفتم :" يعني نه." مادر آرام گفت :" دليلت براي رد سياوش چيست ؟ ميخواهم بدانم." " دليل خاصي ندارم ، سياوش براي من فقط يك پسردايي...
  8. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 17-1 ميلاد با صداي بلندي رو كرد به مادر و گفت :" خاله شيرين اگر تمام ثروت دنيا را به من بدهيد كه با سپيده از دواج كنم ، هر گز اين كار را نميكنم." از حرف ميلاد همه خنديدند و من در حالي كه پرتقالي را برميداشتم آن را به طرف او نشانه رفتم و گفتم :"ميلاد مواظب حرف زدنت باش و گرنه ..." ميلاد با...
  9. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 16-1 ماشين امير آن روز هم مثل روز پيش جلوي در پارك شده بود و خودش نيز داخل ماشين نشسته بود .سرم را زير انداختم و با دم هاي سريع از جلوي او رد شدم .با خود گفتم عجب كنه ايست. ولي ته دلم از اينكه ميترا را قال گذاشته بودم احساس ناراحتي كزدم .فكر كردم امسال توي دردسر بدي افتادم و با اينكه...
  10. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 15-1 به جايي رسيديم كه من و ميترا هميشه در آنجا از هم جدا ميشديم . رو به امير كردم و گفتم :"به راستي از لطفتان متشكرم ، من ديگر رفع زحمت ميكنم ، همين جا نگه داريد ." ميترا گفت كگهنوز كه نرسيديم ." گفتم :"خيلي ممنون همين جا پياده ميشوم ." امير سرعت ماشين را آهسته كرد ، ولي ميترا گفت :"توي...
  11. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل14-1 از طرز نگاه كردنم مثل اينكه افكارم را خوانده بود در حالي كه خنده ي بلندي كرد گفت :" لابد شما را از حرف زدن با من منع كرده اند كه اين چنين هراسانيد و لابد گفته اند من يك دوجين وشايد به اندازه ي موهاي سرم دوست دختر دارم ولي دل زبا پسندم به اينها قانع نيست و حالا دنبال شكارتازه اي هستم."...
  12. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 13-1 با حيرت سلام كردم و بعد روبه ايي سعيد كردم و گفت :"اتفاقي افتاده ؟" دايي در حالي كه با ناراحتي دستش را يمان موهايش فرو برده بود گفت : "سپيده از تو تعجب ميكنم." هاج و واج نگاهش كردم و وقتي ديد من متوجه منظورش نشدم ، نفسي كشيد و گفت :" منظورم از صحبت كردن تو با..." و به محسن نگاه كرد...
  13. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 12-1 وقتي خطبه ي عقد خوانده ميشد ، من و مهناز و رويا و آزاده گوشه هاي پارچه ي سغيد روي سر عروس و داماد را گرفته بوديم و مارال نيز روي سر ان دو قند مي ساييد.لحظه اي كه خطبه ي عقد براي بار سوم خوانده ميشد به علي كه حالا جلوي در ورودي اتاق ايشتاده بود نگاه كردم ، او با چشماني كه رگه هاي خون...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 11-1 چشمانم را بستم ، از خدا خواستم كنترل غقلم را از دست ندهم . سياوش خوش قيافه تر از هميشه سرش را برگردادند و با نگاه خيره اي كه به من كرد با عث شد با سرعت چشمانم را از اينه دزدم و به پايين نگاه كنم. خوشبختانه سياوش متوجه نشد و فقط با لبخند نگاهم كرد . ولي من سرخ شدم و طبق معمول هميشه...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 10-1 از علي خبري نبود ،فهميدم هنوز خوابيده است .از شب پيش تا به حال جز همان سلامي كه در بدو ورود به او كرده بودم ،كلامي رد و بدل نكرده بوديم .ولي در عوض چند بار نگاه هايمان در هم گره خورده بود و همين قلب آشفته ي مرا راضي ميكرد .خيلي دوست داشتم زودتر بلند شود تا قيافه ي خواب الود او را...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 9-1 دايي بلند شد و با خنده به سمت ديگري رفت .به مسير حركت او نگاه كردم ،مستقيم به رف سياوش رفت و مشغول صحبت با او شد .هنوز همان اخم روي چهره ي سياوش بود .اخرشب وقتي جشن به پايان رسيد و مهمانان رفتند وما هم تا ساعتي پس از ان مشغول جمع و جرو كردن تاقها بوديم . احر قوت پدر و مادر به منزل...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    با تشکر به آشپزخانه رفتم و همانجا ایستادم و به نقطه نامعلومی خیره شده بودم با شنیدن صدایی از جا پریدم و نزدیک بود لیوان از دستم بیفتد . به طرف صدا برگشتم محسن بود که با شرمندگی گفت : -معذرت میخوام مثل اینکه ترسوندمت . -مه چیزی نبود .آمدم تا یک کمی آب بخورم او پارچ را یخچال برداشت و به طرف من...
  18. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت7-1 از در خانه که بیرون آمدیم دچار دلشور شدم . مهناز روی صندلی جلو پهلوی سعید نشسته بود و من و مادربزرگ عقب نشستیم . با اینکه هوا چندام سرد نبود ولی ارز بدنم از هیجان بود . ناخودآگاه برای پیدا کردن تکیه گاهی دست مادربزرگ را گرفتم . با تماس دستم با دست مادربزرگ با تعجب به من نگاه کرد و گفت...
  19. ملیسا

    http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=112525 رمان امانت عشق رمان امشب اشکی میریزد را...

    http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=112525 رمان امانت عشق رمان امشب اشکی میریزد را حتما بخوان سمیرا جان ، خیلی قشنگه . توی ادبیات/ داستان و حکایت / رمان امشب اشکی میریزد . http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=97326&page=8 رمان تقدیر این بود که ...
  20. ملیسا

    سلام عزیزم ، نه گلم چرا قهر کنم ؟ داشتم رمان میگذاشتم و یک سری کارهای عقب افتاده ام را انجام...

    سلام عزیزم ، نه گلم چرا قهر کنم ؟ داشتم رمان میگذاشتم و یک سری کارهای عقب افتاده ام را انجام میدادم خانومی .
بالا