فصل 19-1
آنقدر نشستم كه وقتي به خود امدم ديدم كسي در كلاس نيست . به سرعت كلاسورم را برداشتم . وقتي وارد راهرو شدم از آن همه جمعيت دبيرستان فقط تك و توكي در راهرو بودند . با پاهاي لرزان تا نزديك در رسيدم و در انجا كمي ايستادم و به خودم تلقين كردم كه نميترسم ، چون كار بدي نكرده ام . دو سه بار اين...