نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل6-3 بلوز یقه باز و آستین کوتاهی داشت. یقه باز آن سپیدی گردنم را به نمایش گذاشته بود و برق زنجیر هدیه علی آن را زیباتر نشان میداد و کوتاهی آستین آن تا بالای بازوانم بود. سارا با جیغ کوتاهی گفت:وای صبر کن علی رو بگویم بیایید و تو را ببیند. ابروهایم رو بالا بردم و گفت:فقط همین کارت مونده -مگر...
  2. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 5-3 مادر با خنده گفت:"اي شيطون...خوشحالي از چشمانت يداست." با حال خوبي به سراغ درسهايم رفتم. به كناب نگاه ميكردم ولي در عالم ديگري سير ميكردم .فكر ديدارش چنان مرا مشغول كرده بود كه سر از پا نميشناختم . شب وقتي پدر از آمدن علي با خبر شد به مادر پيشنهاد كرد كه سري به منزل آنان بزنيم .عاشقانه...
  3. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 4-3 وقتي نامه را خواندم آن را بوسيدم و كاتب گنجينه اسرارم كه كتاب حافظ بود باز كردم و نامه را تا كردم تا آن را در ميان كتاب بگذارم .چشمم به نامه سياوش افتاد .صفحه ي ديگري را باز كردم و در حالي كه نامه علي را داخل آن ميگذاشتم چشمم به ان بيت شعر افتاد : هر روز به دلم باري دگر است در ديده من...
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 3-3 آنقدر ساعت سريغ دوازده شب شد كه حد نداشت . آماده شده بوديم تا به موقع حركت كنيم .دلم خيلي گرفته بود. موقع حركت شد و ما به طرف فرودگاه راه افتاديم. هرچقدر علي اصرار كرد براي بدرقه او خود را به زحمت نيندازيم ، اما همه آماده رفتن شده بوديم. موقعي كه همه به اتفاق به حاط ميرفتيم .علي با خنده...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل2-3 پیش از رفتن به پارک مادر در جریان بود. با خنده گفت:بله نه تنها خاله شیرین بلکه آقا مهدی و پدر و مادر من هم در جریان بودند. با حیرت گفتم:مثل اینکه فقط این وسط من رل احمق ها رو بازی می کردم. با دیدن دلخوری من با حالت پوزش گفت:نه باور کن مهناز و سارا هم از قضیه خبر نداشتند. -حالا چی؟ سرش...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل1-3 پس از تعطیلات وقتی به مدرسه رفتم احساس کردم رفتار میترا فرق کرده است. دیگر مثل سابق سر قرار نمی ایستاد و ختی در حرف زدن با من کمی سرد شده بود و به هر بهانه ای سعی میکرد از من کناره گیری کند. چند بار خواستم جریان را برایش توضیح بدهم اما هر بار با پیش آمدن حرفی موضوع را عوض می کرد. من هم...
  7. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل8-2 جلوی آینه رفتم و به خود نگاه کردم. مادر راست میگفت. جز مردمک چشمانم صورتم خیلی بیرنگ و رو شده بود.حتی لبهایم به بنفش میزد . جلوی آینه به خود گفتم برای چی میترسی ؟اتفاقی نیفتاده.سپس دستم را به طراف زنجیر بردم و آن را از لباسم بیرون کشیدم و از داخل آینه به آن نگاه کردم.با دیدن گردنبند...
  8. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    لیست رمانهای موجود در سایت : لیست رمانهای موجود در سایت : لیست رمانهای موجود در سایت : 1- عاشقم باش 2- اشب اشکی میریزد 3- امانت عشق 4- تقدیر این بود که ... 5- چشمهایی به رنگ عسل 6- خیال تو 7- کسی پشت سرم آب نریخت 8- ریشه در عشق 9- قصه زندگی 10- شب سراب 11- دالان...
  9. ملیسا

    سلام دوست عزیزم . روز شما بخیر . من این رمان را از سایت 98 ای ها گذاشته بودم براتون ، که...

    سلام دوست عزیزم . روز شما بخیر . من این رمان را از سایت 98 ای ها گذاشته بودم براتون ، که متاسفانه برای خودم هم دیدم الان که باز نمیکنه . میگردم فایل زیپ شده آن را پیدا کنم .اگر نشد کتاب را میخرم و دنباله رمان را براتون تایپ میکنم .
  10. ملیسا

    رمان امشب اشکی میریزد

    آن شب من دوباره به مسافرخانه ای که قبلا در آن سکونت داشتم برگشتم اتاق سابقم را اجاره داده بودند و صاحب مسافرخانه اتاق دیگری در اختیارم گذاشت . مدتی در این اتاق قدم زدم آنگاه برلبه تخت نشستم و به فکر فرو رفتم . زندگی گذشته بنظرم آمد . مدتی بی اختیار گریه کردم میخواستم تا شاید بدینوسیله بار غمی که...
  11. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 7-2 زفراق سينه سوزت ، غم سينه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطيفت ، به دو چشم اشك ريزم كه به راه عاشقي ها زبلاها نميگريزم به تو اي فرشتع من ، گل من ترانه من كه جدايي از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشي ، غم بي شمار دارم تو بدان كه با غم تو غم روز...
  12. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 6-2 لبخند زد و گفت:" خوب است، دخترش ارديبهشت ماه سه سالش تمام ميشود." از همسر سهراب پرسيدم.زن دايي گفت:" سوفيا هم خوب است و در حال يادگيري زبان فارسي است تا اگر به ايران آمدند از لحاظ زبان مشكلي نداشته باشد ." پس از كمي مكث گفت:" ولي موضوع اين است كه سهراب ميگفت از سياوش خبر ندارد." دوست...
  13. ملیسا

    رمان امانت عشق

    وقتي به منزل خاله رسيديم ، محسن مناسبت شيريتني را هفتاد و ششمين روز ازدواجشان عنوان كرد . واين تفريحي شد بين پدر و آقاي رفيعي كه هركدام سعي ميكردند روزهاي ازدواجشان را حساب كنند. آخر شب كه آماده ي رفتن بوديم قرار شد روز بعد به منزا دايي حميد برويم . زيرا روز چهارم خاله و آقاي رفيعي به همراه...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    درست در لحظه ای قرار گرفته بودم که همیشه آرزویش را داشتمولی حالا که در آن موقعیت قرار داشتم دلم میخواست از ان فرار کنم .در نی نی چشمان سیاهش آرامشی بود که همیشه دنبال آن بودم . نمیخواستم با سرعت پاسخ دهم شاید بهتر بود در پاسخ دادن عجله به خرج ندهم ولی نمیدانم در چشمانش چه چیز بود که باعث شد...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل5-2 به نام همان که عشق را آفرید. سلام ... سلام به فرشته ای که با وجود لطلفت چهره اش قلبی به سختی سنگ دارد . خیلی با خود جنگیدم تا بدون نوشته ای ترکت کنم ولی هر چقدر که توانستم تو را از قلبم برانم در این کار نیز موفق شذم . سپیده باور کن هر روز به خود مشق میکردم تا فراموشت کنم و دیگر نامی از...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل2-2 مهناز سرش پتيين بود و با پا سنگ ريزه هاي زمين را جابه جا ميكرد .كمي پكر بود و من ميدانستم از رفتن سياوش غمگين است .خاله پروين به مادر بزرگ خيلي نزديك بود ار اين جهت اغلب مهناز از خبر هاي زيادي مطلع بود .پس از مدتي به آرامي سرش را بلند كرد و در حالي كه به من نگاه ميكرد گفت:"مي اني سياوش...
  17. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    url:38na9j2i]http://www.persianpic.info/upload/images/img0492.jpg[/url:38na9j2i] [url:38na9j2i]http://www.persianpic.info/upload/images/img0494.jpg[/url:38na9j2i] [url:38na9j2i]http://www.persianpic.info/upload/images/img0497.jpg[/url:38na9j2i]...
  18. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    [url:vswb3jsw]http://www.persianpic.info/upload/images/img0475.jpg[/url:vswb3jsw] [url:vswb3jsw]http://www.persianpic.info/upload/images/img0476.jpg[/url:vswb3jsw] [url:vswb3jsw]http://www.persianpic.info/upload/images/img0477.jpg[/url:vswb3jsw]...
  19. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    [url:177f1bdz]http://www.persianpic.info/upload/images/img0475.jpg[/url:177f1bdz] [url:177f1bdz]http://www.persianpic.info/upload/images/img0476.jpg[/url:177f1bdz] [url:177f1bdz]http://www.persianpic.info/upload/images/img0477.jpg[/url:177f1bdz]...
  20. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    [url:3mfpxsgx]http://www.persianpic.info/upload/images/img0459.jpg[/url:3mfpxsgx] [url:3mfpxsgx]http://www.persianpic.info/upload/images/img0460.jpg[/url:3mfpxsgx] [url:3mfpxsgx]http://www.persianpic.info/upload/images/img0461.jpg[/url:3mfpxsgx]...
بالا