فصل 3-3
آنقدر ساعت سريغ دوازده شب شد كه حد نداشت . آماده شده بوديم تا به موقع حركت كنيم .دلم خيلي گرفته بود. موقع حركت شد و ما به طرف فرودگاه راه افتاديم. هرچقدر علي اصرار كرد براي بدرقه او خود را به زحمت نيندازيم ، اما همه آماده رفتن شده بوديم. موقعي كه همه به اتفاق به حاط ميرفتيم .علي با خنده...