"گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه مي گويم پري در خواب مي بينم
لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران...
خدای من مثل قرار این چند شب با کوله باری از بغض ناگفته به آغوشت می آیم...
با توبه ای که هر صبح می شکنم...
به سمت محبت بی مرز تو می آیم ...
که باز آرامم کنی که بدانم هر چه بر سرم می رود ارادت توست...
باز هم ببخش مهربان خدای من!
گاهی تمام حرفم را از زبانت می شنوم...
شاید همین است که بی خیالت نمی شوم!
آرام می شوم با پاسخ آرامت...
آشوب می شوم با عتابت...
هم طراز نزدیکانم می نشینی در دعایم...
یادت یار بماند
که نگاهم نگران سوی تو است
گرچه تو دور از من بیدل باشی
گرچه خاطرم را ز خاطر ببری
گرچه چشمم به نگاهت گره ای خط نخورد...
آرزوی تو برایم دعای نیمه شب است...
شاهکار خلقت می شوم
وقتی به سادگی
رفع و رجوع می کنم
دل باختگی بی منطقم را در پس گفتگو های ساده و پیپچیده...
من معمولا در جواب متن های شما می نویسم...
انعکاس انتخاب متن شماست...
اگر سادگی می کنم
اگر آرام می آیم و می روم...
و هزار اما و اگر دیگر
به حرمت یک فهم است که شاید در میان این خیل آدمها پنهان باشد
به حرمت همان یک نادیده است که همگان را محترم می دانم...
این شبها که مهمان خانه مادر بزرگ می شوم...
در گیر شبکه ای بزرگتر از شبکه های مجازی ام...
از ابرهای پاییزی بیشتر می بارم
ولی آرامتر می شوم از اقیانوس آرام...