درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم، بچهام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچهام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همان وقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشتهام. آخرين باري...