میگفت میخواد بره سفر ،امّا نگفت کجا میره
نگفت که مقصدش کجاست، فقط میگفت مسافره
شبونه زد به جادّه ها با چشمون پر از غمش
انگار میخواست چیزی بگه با اون نگاه مبهمش
نذاشت که بدرقش کنم، دستشو هی تکون میداد
مسیر دور جادّه رو همش بهم نشون میداد
حالا دیگه رو تاقچه مون یه قاب کهنه مونده بود
تو باغچه هم...