نتایح جستجو

  1. M

    گفتگو با خدا(::: مناجات نامه :::)

    نام تو که بر زبانم جاری می شود گویی تمام خستگی ها رنگ می بازد و من می مانم و تو که هر چه زمان می گذرد ،من رو سیاهتر می شوم و تو با رحمتی بی دریغ ستاره عیوبم می شوی... مرا چه می شود که هر روز صدایت کنم؟ولی صدایت را پشت امواج خروشان زندگی گم می کنم و شاید این خود من هستم که در اغوش نعمت های بی...
  2. M

    خودتو با یه شعر وصف کن...!

    مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
  3. M

    مشاعرۀ سنّتی

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
  4. M

    به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین

    همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
  5. M

    غزل و قصیده

    ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیان باز درگرفت آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ما خسته کرده...
  6. M

    مشاعرۀ سنّتی

    مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
  7. M

    مشاعرۀ سنّتی

    ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
  8. M

    خودتو با یه شعر وصف کن...!

    ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم :cry:
  9. M

    مشاعرۀ سنّتی

    تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
  10. M

    مشاعرۀ سنّتی

    تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
  11. M

    مشاعرۀ سنّتی

    من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
  12. M

    خودتو با یه شعر وصف کن...!

    ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب با قايقي به سينه امواج بي كران بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
  13. M

    مشاعرۀ سنّتی

    ماه اگر خواست كه از پنجره ها بيندم در بر او مست و پريش آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد پرده ابر كشد بر رخ خويش
  14. M

    مشاعرۀ سنّتی

    در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود
  15. M

    درد دل...

    خيلی وقت بود نيامده بودند. دلش برای آنها تنگ شده بود. البته تقصير خودش بود. شب به هيات رفت. نااميدانه گوشه ای نشست. فکر نمی کرد بيايند. مراسم که شروع شد آمدند. قطره قطره از گوشه چشمش
  16. M

    مشاعرۀ سنّتی

    شب در اعماق سياهي ها مه چو در هاله راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد
  17. M

    مشاعرۀ سنّتی

    در سياهي دست هاي من مي شكفت از حس دستانش شكل سرگرداني من بود بوي غم مي داد چشمانش
  18. M

    مشاعرۀ سنّتی

    یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش از بس كه ننر بود سپردم به ننش :w15::w15:
  19. M

    سایه بازی با آشغال

    بابا .... عجب خلاقيتي :eek: معركه بود
  20. M

    غزل و قصیده

    ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیان باز درگرفت آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ما خسته کرده...
بالا