نتایح جستجو

  1. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    ایستگاه استجابت دعا یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ... * او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت * روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود...
  2. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    زمین ایمان آورد و جهان سبز شد زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به...
  3. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    سلام لایق کی؟؟
  4. artemiss

    بچه که بودی دوست داشتی چی کاره بشی؟

    آخه یادت نیست چرا تاپیکو باز میکنی:razz:
  5. artemiss

    بچه که بودی دوست داشتی چی کاره بشی؟

    کارگردان:confused: از تریپ کارگردانا خوشم میومد:D
  6. artemiss

    كمك ،HELP ، سئوالات، FAQ ، درخواست ( پروژه هاي درسي )

    بچه ها هیچکس رستوران بین راهی کار نکرده؟ یا عکسی عکس ماکتی همچین چیزایی نداره؟ من نت رو زیرو رو کردم نبود:cry:
  7. artemiss

    [IMG]

    [IMG]
  8. artemiss

    اگه بهت بگن يه مسافرت خارج كشور ميتوني بري كجا ميري

    آقا من پایه ام دست جمعی بریم خوش میگذره:)
  9. artemiss

    اگه بهت بگن يه مسافرت خارج كشور ميتوني بري كجا ميري

    به به مصر منم می رم مصر و ایتالیا
  10. artemiss

    سلام آقا مهدی:gol: من ناراحت نشدم:smile: خواستم یخورده اذیت کنم:D:heart:

    سلام آقا مهدی:gol: من ناراحت نشدم:smile: خواستم یخورده اذیت کنم:D:heart:
  11. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    بهار ! پرده از عاشقی بردار بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر...
  12. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    بهار كه‌ بيايد، رفته‌ام‌ قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟ قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم. اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر...
  13. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    خواستم بیدارتان کنم صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت. هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده. گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم...
  14. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    در عشق دو رکعت است ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست... گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از...
  15. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    روی تخته سیاه جهان زنگ خورد ناظم صبح آمد سر صف توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت: باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد و کتاب شب پیش را ماه با خودش برد. آی خورشید روی این آسمان روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس: زیر این گنبد گرد و کور و کبود آدمی زاد هرگز دانش آموز خوبی نبود. عرفان...
  16. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    لیاقت خدا از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است. از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین...
  17. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    درخت، اين درويش سبزپوش ماه‌ْ‌ مرشد ما را بر بالاي تپه‌اي بُرد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي مي‌كرد. همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگهاي سبزش بوي حق مي‌داد. ماه‌ مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه مي‌بينيد، قرن‌هاست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفتگو...
  18. artemiss

    زنگ موبایلی که پدرانتان نمی توانند بشنوند !!!

    منم اصلا خوشم خوشم نمیاد:confused: تازه فکر نکنم فرق کنه سر کلاس چه استادی از این زنگ استفاده بشه صداشو خود آدم به زور میفهمه چه برسه بقیه!
  19. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    دو روز مانده به آخر دنيا دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش...
  20. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    داستانایی که دارم فکر کنم هنوز سی چهل تاییش مونده باشه هرشب چنتاشو میزارم که کسایی که خواستن تو سایت بخونن خسته نشن
بالا