نتایح جستجو

  1. artemiss

    خواهش میکنم ناراحت نشدم شب بخیر:gol:

    خواهش میکنم ناراحت نشدم شب بخیر:gol:
  2. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست من تورا به خلوت خدایی خویش، "بهترین بهترین من" خطاب میکنم
  3. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    تو را من چشم در راهم شبا هنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی...
  4. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به به پیمانه زدند
  5. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    من با تو بهاران را آرامش جان عاشقان خواهم کرد
  6. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    تو نغمه موزون و موسیقی بارانی تو شادترین شعری، آهنگ بهارانی
  7. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    در به در هفت آسمان و هفت دریا وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد. گفت: باید رفت و باید گشت. و چنین کرد.رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه، چیزی بیابد. اکسیری شاید. اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب...
  8. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    غیرت و غرور و عشق فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند. پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری،...
  9. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    آرش و كمان عشق آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره. كمانش دلش بود و تيرش عشق. بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير...
  10. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    روي‌ ماه‌ و لاي‌ ستاره‌ها يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌...
  11. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    تشنه‌ام،خورشيد مي‌خواهم‌ نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است. هر جا كه‌ نور هست، تو...
  12. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    تو رازي‌ و ما راز پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌...
  13. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از...
  14. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    زمین ،مادر آدمی خداوند به جبرئيل فرمود:''به کهکشان برو و مشتی خاک بر گير و بيا؛میخواهم ادم رابيافرينم."جبرئيل رفت و همه کهکشان را گشت؛اما خاکی پيدا نکرد.هيچ کس به او خاک نداد.نه ناهيد که عروس اسمان بود و نه بهرام؛جنگاور چرخ؛ نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری. نه کرسی فلکی.و نه کيوان مرزبان...
  15. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    من دره ی سیاهی شب هایم تو آبشار روشن پیوندی
  16. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    فرشته‌ فراموش‌ كرد فرشته‌ تصميمش‌ را گرفته‌ بود. پيش‌ خدا رفت‌ و گفت:خدايا، مي‌خواهم‌ زمين‌ را از نزديك‌ ببينم. اجازه‌ مي‌خواهم‌ و مهلتي‌ كوتاه. دلم‌ بي‌تاب‌ تجربه‌اي‌ زميني‌ است. خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذيرفت.فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هايم‌ را اينجا مي‌سپارم، اين‌ بال‌ها در زمين‌...
  17. artemiss

    مشاعرۀ سنّتی

    تو را دارم ای گل جهان با من است تو تا با منی جانِ جان با من است
  18. artemiss

    اگه خدا بهت بگه فقط یه دعاتو مستجاب میکنم چه دعایی میکنی

    خدایا طعم خوشبختی رو به همه آدما بچشان
  19. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    سیل عشق سنگ عشق زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد. حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش...
  20. artemiss

    من هشتمین آن هفت نفرم...(عرفان نظر آهاری)

    خرقه هزار میخ و آسمان دور درویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود. ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد آسمان چه نزدیک است و خدا، توی مشتش. فکر می کرد فرشته ها بال پهن کرده اند و او رویشان راه می رود. فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این، با آن، با همه کس. بر سر راهش سگی خوابیده بود. درویش با چوب دستی...
بالا