چه میشد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه میکردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر میشد همه محراب را میخانه میکردم
علیرضا قزوه
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
اشک و باران با هم از روی نگاهش میچکند
او سرش را میبرد پایین … خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم میشوند
او فقط میماند و چندین خیابانِ شلوغ
او فقط میماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه اش سنگین… خیابانِ شلوغ
“نجمه زارع”
تا کی در انتظار گذاری به زاریام
باز آی بعد از این همه چشم انتظاریام
دیشب به یاد زلف تو در پردههای ساز
جان سوز بود شرح سیه روزگاریام
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سرسازگاریام
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داریام
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست...
یعنی منم قدیمی حساب میشوم
البته در این اینجا زیاد فعالیت نداشتم ولی در دیگر سایتها فعالیت داشته ام
تمام سایتها بسته شدن
مثلا سایت دانشجو که من در انجا بسیار فعال بودم