نتایح جستجو

  1. M

    داستان هاي كوتاه

    هرگز نا امید نشو هرگز نا امید نشو یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در...
  2. M

    داستان هاي كوتاه

    تله موش ( واقعا زیباست حتما بخونید ) تله موش ( واقعا زیباست حتما بخونید ) موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي...
  3. M

    داستان هاي كوتاه

    برنامه نویس و مهندس برنامه نویس و مهندس يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد...
  4. M

    داستان هاي كوتاه

    واقعا داستان زیبایی هستش:biggrin::biggrin::biggrin:;);)
  5. M

    داستان هاي كوتاه

    نامه ای به خدا نامه ای به خدا يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه...
  6. M

    داستان هاي كوتاه

    دزدی که که مامور خدا بود دزدی که که مامور خدا بود غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا...
  7. M

    داستان هاي كوتاه

    فرشته یک کودک فرشته یک کودک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار...
  8. M

    داستان هاي كوتاه

    من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم مردي ديروقت ‚خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟- بله حتمآ. چه سئوالي؟- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟مرد با ناراحتي پاسخ داد...
  9. M

    داستان هاي كوتاه

    متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم! متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم! متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم! روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي...
  10. M

    داستان هاي كوتاه

    تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش...
  11. M

    داستان هاي كوتاه

    داستان استاد و شاگرد داستان استاد و شاگرد استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد...
  12. M

    داستان هاي كوتاه

    انشای یک دختر 10 ساله انشای یک دختر 10 ساله از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي...
  13. M

    داستان هاي كوتاه

    آرزوهای یک زن آرزوهای یک زن خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی،...
  14. M

    داستان هاي كوتاه

    بستنی بستنی اين داستان خيلي باحاله :پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»در همين حال، تعدادي از...
  15. M

    داستان هاي كوتاه

    داستان بچه ی تخص داستان بچه ی تخص ايوان ايوانيچ لاپكين ، جواني آراسته و خوش قيافه ، و آناسيميونونا زامبليتسكايا دختري جوان با بيني کوچك فندقي ، از ساحل شيبدار سرازير شدند و روي نيمكتي نشستند. نيمكت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ي انبوه بوته هاي يك بيدستان جوان برپا ايستاده بود. چه گوشه ي...
  16. M

    داستان هاي كوتاه

    زنان از دیدگاه علم شیمی زنان از دیدگاه علم شیمی ین عنصر کمتر در طبیعت بصورت آزاد یافت میشود و بیشتر بصورت یک ترکیب با ترکیب چون ایندریت ناز و سولفات خود بینی در منازل یافت می شود.طرز تهیهبرای تهییه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوت کرده و پس از...
  17. M

    داستان هاي كوتاه

    داستان جالب داستان جالب چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را...
  18. M

    داستان هاي كوتاه

    پیله و پروانه پیله و پروانه یك روز سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ایجاد شده درپیله نگاه كرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه كمك كند و با...
  19. M

    داستان هاي كوتاه

    داستانی واقعا زیبا داستانی واقعا زیبا پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با...
  20. M

    داستان هاي كوتاه

    تداوم یك زندگی( داستانی واقعی ) تداوم یك زندگی( داستانی واقعی ) اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه...
بالا