نتایح جستجو

  1. M

    داستان هاي كوتاه

    امنیت در دستگاه دیوانی! امنیت در دستگاه دیوانی! روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت : ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم می دهد . قاضی پرسید چرا ؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی آن مرد گفت : هیچ ، خود در شگفتم...
  2. M

    داستان هاي كوتاه

    سرداری برای بودن و نبودن! سرداری برای بودن و نبودن! وقتی سپاهیان خسته از راهی دراز به کنار رودخانه رسیدند پیکری آویخته بر تکه سنگی در میانه رودخانه دیدند . او را که از آب بیرون کشیدند . از دروازه مرگ بازگشته بود ... چهار روز در میان آبهای رودخانه ایی مهیب و سیاه بر روی تکه سنگی که تنها می...
  3. M

    داستان هاي كوتاه

    احترام به شایستگان! احترام به شایستگان! خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد. یکی از آنها گفت : نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصیر سر به زیر...
  4. M

    داستان هاي كوتاه

    آواز جغد پیغام خداست آواز جغد پیغام خداست جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند...
  5. M

    داستان هاي كوتاه

    حکایت شیخ نشینی حکایت شیخ نشینی پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن...
  6. M

    داستان هاي كوتاه

    عشق حقیقی عشق حقیقی در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند. از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين...
  7. M

    داستان هاي كوتاه

    ماجرای خرس و کلاغ ماجرای خرس و کلاغ ماجرای خرس و کلاغ یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده، چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش...
  8. M

    داستان هاي كوتاه

    مــــَــکــر زنان ! مــــَــکــر زنان ! مــــَــکــر زنان ! آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب "حیل النساء"(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ایی مهمان شد مرد خانه حضور...
  9. M

    داستان هاي كوتاه

    فکر مثبت (کارگروهی)! فکر مثبت (کارگروهی)! فکر مثبت (کارگروهی)! باران بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد. از حسن امر ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه...
  10. M

    داستان هاي كوتاه

    دختر فداکار دختر فداکار همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت ، تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود، ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت...
  11. M

    داستان هاي كوتاه

    گربه باهوش گربه باهوش یه خانومی گربه ای داشت کههووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه ازشر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تاخیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی میرسه خونه میبینهگربهه از اون زودتراومده خونه. این کار رو چند باردیگه تکرار می کنه، امانتیجه اینمیگیره. یک روز گربه رو...
  12. M

    داستان هاي كوتاه

    تماس تلفني يك دانشجو تماس تلفني يك دانشجو ترم اول(ترم جوگيريدگي): الو سلامماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلينازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از منيه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه...
  13. M

    داستان هاي كوتاه

    داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی!! داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی!! مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی،...
  14. M

    داستان هاي كوتاه

    هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم … ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق...
  15. M

    داستان هاي كوتاه

    مسعود و ؟ مسعود و ؟ خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث...
  16. M

    داستان هاي كوتاه

    قوانین مرفی و اضافات! قوانین مرفی و اضافات! آیا تا به حال در مورد قوانین مرفی شنیده اید؟ قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد...
  17. M

    داستان هاي كوتاه

    چوقت میتوان ازدواج پایدار کرد؟ چوقت میتوان ازدواج پایدار کرد؟ دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که...
  18. M

    داستان هاي كوتاه

    سرنوشت ما از خردسالی تا مرگ سرنوشت ما از خردسالی تا مرگ 1- شش سال اوّل زندگی: • گریه نکن • شیطونی نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پی‌پی نکن • مامانت رو اذیّت نکن • روی دیوار نقاشی نکن • انگشتت رو تو پریز برق نکن • دمپایی بابا رو پات نکن...
  19. M

    داستان هاي كوتاه

    حکایت بحلول و آب انگور! روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه ! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از...
  20. M

    داستان هاي كوتاه

    شمع فرشته ! شمع فرشته ! شمع فرشته ! مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست...
بالا