روزهــــــــــا میگذرنـــــد و من هر روز...
دنیا را بیشتر میشناسم.....
عاقل تر می شوم....
و محتاط تر...
دیگر کمتر رویا میبافم......
دیرتر آدمها را باور میکنم کمتر از زشتیها تعجب میکنم بیشتر احساساتم را نادیده میگیرم...
روزهــــا میگذرنــــــد و من هر روز...
بیشتر از دنیای سادگی ام فاصله میگیرم ....
می خواهم برگردم به روزهای کودکی ان زمان که:
پدر،تنهاقهرمان بود
عشق تنهادراغوش مادرخلاصه می شود
بالاترین نقطه زمین شانه های پدربود
بدترین دشمنانم خواهروبرادرم خودم بود
تنهادردم زانوهای زخمی خودم بود
تنهاچیزی که میشکست اسباب بازی هایم بودند
ومعنای خداحافظی تافردابود
(پناهی)
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند
یا زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب"آدمـــــ" می دهند
می بوسم و کنار می گذارم ....
تمام چیزهایی را که ندارم و نباید داشته باشم !
دست هایت
چشمهایت
عاشقی نکردن هایت
همه را ....
خسته ام از تکرار این عادت های احمقانه...
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان...
عاشق بودن به چیزهایی که نه برای من است
و نه برایم خواهد بود..
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز نیستیم
حسین پناهی