دل من میگویـد، میشود در دل تلخی، عسل ناب چشید…
میشود زیبا دید، میشود زیبا خواند، میشود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را بنشانیم پس پنجره ی دیده ی خویش گره از گیسوی شب باز کنیم، و ببینیم سپیدی ِ سحر..!
بگشاییم در و پنجره را و به هـر رهگذری، کز سر کوچه ی ما می گذرد بفرستیم به لبخنـد درود .. + جان ِ دل جهان وقتـی تـو می خنـــدی قشنگ است
شبگردی می کنم اما!
صدای نفسهایت را از پشتِ هیچ پنجره و دیواری نمی شنوم؟
آسوده بخواب نازنین م !
شهر در امن و امان است !
تنها خانه ی من است!
که در این شهر در آتش میسوزد !
حرفهایی هست که نمی شود در دل نگه شان داشت.باید گفته شود.مثل همین دوست داشتن هایی که عشاق به معشوقشان می گویند.مثل همین قربون صدقه هایی که برای مادر مان می رویم.حرف هایی هست که باید گفته شود که اگر گفته نشود حسرتشان با ما خواهد ماند.
بوسه هایی هست که باید در جا رخ دهد.مثل وقتی که نگاه عاشق به معشوق گره می خورد یا مادر دارد با نگاهش به تو ابراز محبت می کند یا پدر دارد برایت آرزوی موفقیت می کند.
وقت هایی هست که باید به آغوش کشید.مثل وقتی که معشوق می خواهد برود یا آمده است یا که به تو بوسه ای از سر لطف داده است.مثل وقتی که مادر دارد برای تو و دردهایت گریه می کند.وقتی پدر می خواهد راهی شود.