من خیره نشسته ام...
من خیره نشسته ام به نام تو...
من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای...
سکوت کرده ای...
با خودت می گویی:خیالی نیست...می سوزد و می رود و...
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن...
نمی دانی...
و باز هم نمی دانی...
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو...فقط تو مانده ای...
.
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام...چشم به جاده سفید و...
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت...
خسته ام...
و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...
من خیره نشسته ام به نام تو...
من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای...
سکوت کرده ای...
با خودت می گویی:خیالی نیست...می سوزد و می رود و...
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن...
نمی دانی...
و باز هم نمی دانی...
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو...فقط تو مانده ای...
.
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام...چشم به جاده سفید و...
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت...
خسته ام...
و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...


