يك روز صبح
در ميان سطرهايم
پيدا مي كنند مرا
با نامه اي كه
براي تو نوشته ام ...
.
.
.
براي تو نوشته ام
"كار از كار گذشته بود ديگر
چشمهايم راز نگه دار نبودند" ...
پرواز
تا آسمانی
که لوبیای سحرآمیز هیچ قصه ای
به آن نمی رسد ...
من
رویای ناتمام یک پرواز بودم !
خداوند
پرهایم را یافت
و تمام مرا
از من
مژدگانی گرفت ...!
و جغرافیا
قصه نیست
جبر است !
نام خانوادگی
نام پدر
محل تولد
جبر است
سالها طول می کشد
با خودت کنار بیایی
که تنها
همین آدم های ساده ی
زندگی های ساده
خوبند ...
سالها طول می کشد
که بفهمی
همین آدم های ساده ی
رابطه های ساده
هم
خوبند
و خوشبختی
پشت پنجره ی نقاشی شده روی دیوار
نیست ...
همین که سرت را بیرون بیاوری
به سنگ می خورد
به پنجره نقاشی شده روی دیوار
ادامه داره...
سخــن از مهــر من و جور تو نیست. سخـن از متلاشی شدن دوستی است... و عبثـــ بودن پنـــدار سرور اور مهـــــر
....
خسیــــــــــــس ...
یه جت پلاستیکی
حداقل از اون هواپیما باحالا که همه کاری میکنه برام بخر
نه اصلا میخوام برم بانجی جامپینگ