هی...حمید دس رو دلم نذار که خونه...
به زور از دانشگام انتقالم دادن چمران...بعد کلی واسه واحد دادن بم ناز میکنن...
بخدا 3تا تاول زده پام بسکه دوییدم تو این دانشگاه ....ساختمون چمرانم گشــــــــــــــــــــااااااااد!!
پدرم دراومد هی از این دانشکده به اون دانشکده...
از بوق سگ تا 8 شب تو اون خراب شده ام....
از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم.
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
مغاك جنبش را زيستم.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شتاب دور دست!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بيداري ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز
از دستش لغزيد.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه
آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
چیزی نخوردیما هنوز،یعنی بنده خدا علی و فاطمه داشتن ناهار میدادن ولی دیدم هیچکدوم از بچه ها نیومدن فقط من اومدم،گفتم مزاحمشون نشم،زیاد نموندم.خیلیم اصرار کردن باهاشون ناهاربخورم ولی دیدم زشته نرفتم