Hamid MB
پسندها
5,118

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • هی...حمید دس رو دلم نذار که خونه...
    به زور از دانشگام انتقالم دادن چمران...بعد کلی واسه واحد دادن بم ناز میکنن...
    بخدا 3تا تاول زده پام بسکه دوییدم تو این دانشگاه ....ساختمون چمرانم گشــــــــــــــــــــااااااااد!!
    پدرم دراومد هی از این دانشکده به اون دانشکده...
    از بوق سگ تا 8 شب تو اون خراب شده ام....
    اهوم منو بشون رو صندلی تا بگم:d
    حمید میگم اگه قضیه داره خو بگو من بدونم خو :d
    والا من بی خبرم:d
    اهوم راستی حمید نمیدونی وقتی مانیتورمو برعکس میکنم به اوتارت نگاه میکنم یه چشم اخم الود ظاهر میشه نمیدونم واسه چی:surprised::d
    سلام مرد همیشه خندان:)
    حالا حالا ها باهات میان دیگه آب و هوای خوبو .........:D
    متوجه نمیشن که تا میای بگی میگن عوض دستت درد نکنه است:biggrin:
    سلام حمید جان
    خوبی؟
    چه خبرااا؟
    از شن ها راضی بودی؟ :دی
    درد بعد عمل چی؟؟؟یوهاهاهاها(ستاد وارد کردن استرس)
    بابا همش کار یه روزه ها...تنبل بازی در نیار حمید:d
    بروبکس ارشد چطورن!؟
    خُشک میگذره!!!
    البته اونجا کلا تَره! (مرطوب!!!) ههههههههه
    چه خبرا دادا....
    تکمیل ظرفیت چند چنده؟
    هنوز نیومد؟!
    خداروشکر:d
    فرداسازه های بتنی دارم ...اصلا نمیدونم چی هست!:دی
    مرسی منم خوشحال شدم..
    شب خوش :gol:
    ببخشید یه نکته رو خاطر نشان نکردم
    از نوع خیلیییی با مرام!:d
    نمیکنم خب...
    شوما؟ ها؟ ینی کی هی؟:redface::question:
    بروبچی؟! از نوع باملام!:d
    از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم‌.
    بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم‌.


    مغاك جنبش را زيستم‌.
    هشياري ام شب را نشكافت‌، روشني ام روشن نكرد:
    من ترا زيستم‌، شتاب دور دست‌!
    رها كردم‌، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
    بيداري ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم‌.
    و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
    و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز
    از دستش لغزيد.
    و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه
    آفتاب‌.
    و از سفر آفتاب‌، سرشار از تاريكي نور آمده ام‌:
    سايه تر شده ام
    وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام‌.
    شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
    صبح از سفال آسمان مي تراود.
    و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
    ااااااااا اوووو اییی!:surprised: نههه به مرام شوما که شکی نیست خب:d شک دارم باشه بامرام تر اصن!:دی
    نه نه من کلا انسان شاکریم!:d
    :دی
    موضوع از برو بچ شروع شد!:d
    و این که دلم برا بروبچ بامرام تنگ شده بود...چیزی مهمی نیست! خوب میشم! حله حله!:biggrin:
    یکی از دوستام میگه جوینده یابنده س!:d
    خب خداروشکر حداقل دم دستی هست....دلمون قصه دار نشه!:smile:
    آره برو بچ زیاده..!:d
    من برو بچ واقعی با مرام میخام خب! پیدا میشه؟! سخته!
    سلام چطوری پسر؟
    خوبی پسر؟؟
    نیستی پسر؟؟
    خوش میگذره پسر؟؟
    :D
    ها دیگه قهرممممم :razz:

    عجب آدمی هسّیااااااااااا! حتمن باید به دوازده امام قسمت بدم؟!
    جون محسن حركته خود جوش بود ما از كسي خط نگرفته بوديم:d
    اهوم نه اگه لو بدم بايد اسم ده بيست نفرو بيارم وسط نميشه كه:d
    نمممممممممممممممممممگم:d
    چیزی نخوردیما هنوز،یعنی بنده خدا علی و فاطمه داشتن ناهار میدادن ولی دیدم هیچکدوم از بچه ها نیومدن فقط من اومدم،گفتم مزاحمشون نشم،زیاد نموندم.خیلیم اصرار کردن باهاشون ناهاربخورم ولی دیدم زشته نرفتم
    پس خوش به حالت .. منم برو بچ میخام!:dدلم شاد بشه! 2-3 تا برام بخر!!:surprised:
    ای بابا... !:redface:
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا