درويش را دمي غنيمت است
فردا كه بيايد مهتاب نيست آفتاب غنيمت است
بيرون گر روم يادت با من است
درويش خود مهمان غم است
حال ادعاي مرحم غم است
رز گل زيبا اسم يار من است
گر اذن باشد مرا زينهار خواب مرحمست
فردا كه بيايد مهتاب نيست آفتاب غنيمت است
بيرون گر روم يادت با من است
درويش خود مهمان غم است
حال ادعاي مرحم غم است
رز گل زيبا اسم يار من است
گر اذن باشد مرا زينهار خواب مرحمست