معماری با مصالحی از جنس دل

maryam72

عضو جدید
جای دوری نرفته ام ...

جای دوری نمی روم !

می روم

کمی باران را با دلم

یا دلم را با باران

یکی کنم ...!

من از جنس یارانم.
اما نمیدانم چرا هر بارانی روزی به زمین میرسد و گل آلود می شود.
کاش همیشه باران بودم و در آسمان بودم .
کاش قلبم گل آلود نشده بود و نگاهم به آسمان نبود.
کاش می توانستم از آسمان به زمین بنگرم و آرزوی زمینی بودن کنم.
کاش هرگز گل آلود نمی شدم.
ای کاش...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده سازم
آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‍م
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند» داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند فریاد که گنجینه‌طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم ، كشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نكردم

یك كلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من زمقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوبی ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،

همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها…تنها خراشی بودندبر من که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
عشق من…خنجرت کولاک کرد…

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

کاش بودی . . .
وقتـی بغض مـی کردم . . .
فقطـ بغلم مـیکردی و مـیگفتـی . .
ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـن . . .
اگه گریــه کنـی قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!
فقط همـیــن …!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتـــــ . . . !

یـــــکــــ دل . . . ! یـــــکـــ آســـمــــان
یـــــکــــ بــــغـــض

و آرزو هــــای تــــــرکـــــ خـــــورده
بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم،
ولی به من نیاموخت که چگونه سرازیرش کنم!
زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم،
ولی به من نیاموختکه چگونه فراموش کنم!
اگر آدمی زندگی را دوست می داشت،
هرگز در لحظه یتولد نمیگریست،
تولد با گریه .......
کودکی با بازی...........
جوانی با شهوت...........
عشق بالذت ...........
پیری با حسرت...........
تکرار تا ابدیت........................................ ..

 

senator007

عضو جدید
روزهای رفته
به چوب کبریت های سوخته می مانند

جمع آوری شده

در قوطی خویش

هر کاری می خواهی بکن

آن ها دوباره روشن نمی شود

و روزی سیاهی آن ها

دستت را آلوده می کند

روزهای چوبی ات را

باید از همان آغاز

بیهوده نمی سوزاندی
 

Melina666

عضو جدید
عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ...
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خنـدانم...
تا همه فکر کنند
نه دردی دارم و نه قلبی ...
 

senator007

عضو جدید
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد!
و کسی نمیداند

لبخند تو است رووی لبهام

وقتی آنسووی دریاها

یادم میکنی
 

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز



همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت :

تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم ....

یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ....

کَم می آوری ..........

دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد......






 

Asal-banoOo

عضو جدید
دیگه نمیخام از تو جدا شم

دیگه نمیخوام آشفته باشم

آخه بی تو به لب رسیده جونم

دیگه قول میدم عاشق بمونم
 

Asal-banoOo

عضو جدید

دلـــم تنگـــهـ

دلــــم تنهـــاستــــ
دلـــم حالی بحـــایـــهـ
هـــوای بی کســـی سختـــهـ
خـــدایا
جـــاتـــ خالیـــهـ
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من او را رها کردم

تا او خود را دریابد

و چقدر سخت است

عزیزترینت را رهاکنی

اما من آنقدر او را دوست دارم

که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم

...اما او

در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن ....


اي روشنتر از لبخند

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها

تنها براي تو و به ياد تو...


دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريكم ....


و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي


بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي.... !!!!:gol:



 

Elham*92

کاربر بیش فعال
یکی می پرسد:
"اندوه تو چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟"
برایش صادقانه می نویسم:
برای آنکه باید باشد و نیست!
 

Elham*92

کاربر بیش فعال
ان کس که مي گفت دوستم دارد
عاشقي نبود که به شوق من امده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام.



 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:
((دستهایت را
دوست میدارم))





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همه هستی من آیه تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم



 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گفتمش بی تو چه باید کرد؟
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟
تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد





 
بالا