سالهاست پا به پای رفتن صبوری می کنم ؛ عیب کار اینجاست هی پشت سر خودم آب ریختم تا نرفته برگردم و این است داستان ِ تکراری ِ بودنم ، ولی حالا دیگر رؤیایی در این حوالی پرسه نمیزند و من مانده ام .... چه میخواهی از پرسه زدن در رؤیای من!!
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد .
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است ، وتنها دل ما دل نیست .
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم ،
و از آسمان درسِ پـاک زیستن .
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت.