کافیســــــــــــت… بس کــــــــــــــــــــــــ ــــــــــن.....
عاشـــــق تــــــــــرین مرد …
آدم بود........
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا.......
من خسته ام...
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…
من از صدا ها گذشتم
روشنی را رها کردم.
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم. من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد. باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
وبه سمتی بروم. " سهراب سپهری "
انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مـزمـن !
دیـــگـر مـهـم نـیـســت : بـــودن یا نـبـــودن ؛ دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن
آنـچه اهـمـیـت دارد کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که،
دیگر تـو را به واکـنـش نمیکـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و نـگـاه میکـنی و نـگــــــــــاه . . .
برایت نقاشی کنم کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد تا می توانستم از دلتنگی هایم
با همان رنگ برایت بوم بسازم کاش می توانستی شب هنگام با بالهای شیشه ای خیالت تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی دستانم را بگیری و تا ته زمان با من سخن گویی کاش می دانستی هر شب در تکرار لحظه ها خسته از سکوتی بی انتها با ماه ، با ستاره از تو می گویم کاش می دانستی در نبودن هایت به جای تو،
برای شب بو ها قاصدکها و یاس های دلتنگ حیاط شعر می خوانم در انتظارت می مانم تا یخ های زمان ذوب شود تا پرستوها به پرواز در آیند پس فعلاً محکومم و محکوم یعنی دلباخته دچار و دچار یعنی عاشق..........
مگر خودت نگفتی خداحافظ؟
پس چرا وقتی گفتم"به سلامت" نگاهت تلخ شد؟
برو به سلامت
دیگر هم سراغم را نگیر!
خسته تر از آنم که بر سر راهت بنشینم
و دلیل رفتنت را جویاشوم...
گاه
آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش میگوید
دیشب
تنهاییام
تا نوک مدادت
آمده بود
اگر مینوشتیام !
اگر مینوشتیام !
گاه
تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود .
عاقبت یک جایی....
یک وقتی...
دلت اهل یک نفر میشه!
تو میمونی و دلتنگی ها!
تو میمونی و قلبی که برای لحظه های دیدار تندتر میتپد....!
سراسیمه میشوی،بی دست و پا میشوی،دلواپس میشوی،دلتنگ میشوی....
و میفهمی که نمیشه آدم بود و عاشق نبود!!
تکرار شده ام تکرار... در بی رحمی زمان مثل سه نقطه آخر حرف هایت که تمامی ندارند و نقطه , نقطه سطر هایم را به بند می کشند تو... در کجای حادثه پنهانی که رد اشک هایم رو نمی گیری من در انزوای سکوت نبودنت را باور کردم...