روزی می آید
مردم کوچه . مردم بازار . مردم خسته. مردم بی مراد...
سه نقطه می گذارم و می روم
مثل مردم کوچه. مردم بازار. مردم خسته. مردم مراد!
بعد به فکر فرو خواهیم رفت
بعد از خود خواهیم پرسید
بعد همه ی جواب های جهان را از بر خواهیم کرد
جز آن که آیا
قضیه ی این احتمال
حقیقت داشته است؟
و سر انجام
سر همین حرف ها
عده ای از مردمان ما از هم جدا خواهند شد.
چرا تا دیر نشده است
چراغ به کوچه نمی آورید
بوی نان و عسل به بازار نمی آورید
خواب را از خستگی
یا مراد را از گوهر گریه ... چرا؟
کجای لغت های ساده ی من روشن نیست؟
بعدها ... روزی
از شدت این دعا
به دریا خواهید رسید.