داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
روز شیخ المشایخ نزد ابوالحسن خرقانی آمد؛طاسی پر آب پیش وی نهاد
ه بود.شیخ المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد.ابوالحسن گفت:"از آب ماهی نمودن آسان است.از آب،آتش باید نمود.!" شیخ المشایخ گفت:"بیا تا به این تنور فرو شویم تا زنده کی برآید."شیخ گفت:"یا عبدالله،بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا به هستی او که برآید."شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت.
سود
کسی از احمد بن محمد بن عبدالکریم آملی معروف به "ابوالعباس قصاب"پرسید:"شیخا!کرامت تو چیست؟"گفت:"من کرامت نمی دانم.اما آن دانم که در ابتدا هر روز گوسفندی می کشتم و تا شب بر سر می نهادم و در همه ی شهر می گرداندم تا اندکی سود ببرم یا نه و امروز چنان می بینم که مردان عالم از مشرق تا به مغرب بر می خیزند و به زیارت ما،پای افزار در پا می کنند چه کرامت بالاتر از این می خواهید؟"
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
پادشاهی را مهمی پیش آمد ، گفت :اگر این حالت به مراد من برآید، چندین درم دهم زاهدان را .چون حاجتش برآمد وتشویش خاطرش برفت ، وفای
نذرش به وجود شرط لازم آمد . یکی را از بندگان خاص کیسه ای درم داد تا صرف کند بر زاهدان . گویند غلامی عاقل و هوشیار بود ، روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم ها بوسه داد وپیش ملک بنهاد وگفت :زاهدان را چندانکه گردیدم نیافتم .
گفت :این چه حکایت است ؟ آنچه من دیدم در این ملک چهارصد زاهد است .
گفت :ای خداوند جهان آنکه زاهد است نمی ستاند و آنکه می ستاند زاهد نیست .
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
امیر خراسان را پرسیدند که تو فردی فقیر و بی چیز بودی و شغلی پست داشتی،به امیری خراسان چون افتادی؟ گفت: روزی دیوان«حنظله ی بادغیسی» همی خواندم،بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر دراست شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانـــــت مرگ رویاروی
داعیه ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم،راضی نتوانتسم بود.دارایی ام بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم. به دولت صفاریان پیوستم. هر روز و بر شکوه و شوکت و لشکر من افزوده می گشت و اندک اندک کار من بالا گرفت و ترقی کرد تا جمله خراسان را به فرمان خویش در آوردم.اصل و سبب،این دو بیت بود.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
روزی حضرت روح الله می گذشت.ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی سخنی پرسید؛بر سبیل تلطف جوابش باز داد و آن شخص مسلم نداشت و آغاز عربده و سفاهت نهاد.چندان که او نفرین می کرد،عیسی تحسین می نمود...عزیزی بدان جا رسید ؛گفت:"ای روح الله،چرا زبون این ناکس شده ای و هر چند او قهر می کند،تو لطف می فرمایی و با آن که او جور و جفا پیش می برد،تو مهر و وفا بیش کمی می نمایی".عیسی گفت:"ای رفیق،موافقِ کلّا اناءِ یترشّح بمافیه،از کوزه همان برون تراود که در اوست؛از او آن صفت می زاید و از من این صورت می آید.من از وی در غضب نمی شوم و او از من صاحب ادب می شود.من از سخن او جاهل نمی گردم و او از خلق و خوی من عاقل می گردد".

منبع:اخلاق المحسنین(مسالک المحسنین)نویسنده:عبدالحسین طالبوف
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
منت معلم را زنگ خطر که نمره گرفتن از او کار حضرت فیل است و صفرانه اش هدیه هابیل و قابیل.هر امتحان که فرا می رسد مایه بسی خجلت است و چون به پایان میرسد راحتی ذات.پس در هر سال دو ترم موجود است و در هر ترو صفری واجب.
از مغز وجود که بر آید کز عهده صفرش به در آید
فراش مدرسه را گفته که ترکه ای چوب در آب بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا به حالشان بگرید.شاگردان را به عنوان خلعت نوروزی جریمه فراوان داده و اطفال تنبل را به دست مبارک کلاه حاجی فیروزی بر سر نهاده و عرق خجالت بر جبین آنها نشانده تا خلاصی خود را از صفر و جریمه های پی در پی معلم از خدا بخواهند
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رس
م ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.
پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقه الاسلام شد و حجه الاسلام شد و صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت:
زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خواجه نصیر الدین" دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است: در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی, قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود .

روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود:

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی .

و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام .

از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و
معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اما ها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
آورده اند که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان ، او به عاشق ، ولی زن از شوهر گریزان ، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی. تا شبی دزدی به خانه ایشان رفت. بازرگان درخواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در بغل گرفت. شوی بیدار شد و گفت : این چه شفقت است و به کدام خدمت سزاوار این نعمت گشته ام ؟ و چون دزد را دید و سبب دانست ، گفت : ای شیر مرد مبارک قدم ! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
انوشیروان را معلمى بود.

روزى معلم او را بدون تقصیر بیازرد.


انوشیروان كینه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسید.

روزى او را طلبید و با تندى از او پرسید كه چرا به من بى سبب ظلم نمودى ؟

معلم گفت : چون امید آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهى برسى .

خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به كسى ظلم ننمائی.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
آورده اند که در ازمنه جدید زوجی به سرخوشی زندگی آغاز کردندی. پس چندماهی که گذشت چندی از دوستان به رسم دوستی به دیدنشان آمدند و شیرینی و کادو آوردند به رسم مبارک بادی. چون میهمانان برفتند آن زوج با سرور و شادی در ظرف شیرینی گشودند و یافتند دو کیلویی شیرینی تر که دیدنش شکمنواز بود و بوییندنش شامه نواز. زن غصه بکرد که ما دوتن بیشتر نبوده و دو کیلو مارا زیاد باشد و باید اندیشه کرد در مصرف آن که ما را قند و کلسترول حاصل آید و قبل آن وزن زیاد و شکم برآمده. مرد گفت غ
صه مدار که من این شیرینیها در یخچال گذارم و هر صبح با شیر بخورم - جایگزین صبحانه- و مرا خللی نرسد که من شیرینی تر و شیر بسیار دوست میدارم. باری شب خسبیدندی و روز به سرکار رفتندی و بدین‌سان دو شبانه روز گذشت.
عصر سوم چون زن به خانه شد به دیدار همسایه رفت که از خویشان نزدیک بود. پس بنشستند به مصاحبت مشغول و بسیار گل گفتند و شنفتندی. تا که صاحبخانه عزم به آوردن چای کرد. زن چون چای بدید گفت این چای با شیرینی خوش باشد و ما را درخانه شیرینی تری است بغایت خوشمزه که اگر دیر بماند کهنه گردد و از دهن بیفتد. باش تا آورم با هم خوریم که دوستان نشستن و چای و شیرینی خوردن دسته جمعی را از جان دوست تر دارند. دوان به خانه شد و قوطی شیرینی از یخچال ربود و به نزد همسایه بازگشت. چون عزم خوردن کردندی درظرف شیرینی بگشودند و دیدند آنچه نباید. آه از نهاد برآمد که قوطی پر بود از کاغذهای خالی مانده شیرینی.
این داستان بگفتم که تو را پند دهم که زندگی زناشویی نه به مانند دوران مجردی است که غذا به یخچال بماند به سالی خورشیدی. گر سهم خویش نستانی به وقت خویش، سهم تو بستانند و خورند در ثانیه ای.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش
آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
ابوبكر ربانی اكثر شبها به دزدی رفتی و چندانكه سعی كرد چیزی نیافت. دستارخود بدزدید و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد های؟گفت: این دستار آورده ام. گفت: این كه از آن خود توست. گفت: خاموش
تو ندانی. از بهر آن دزدید هام تا آرمان دزدیم باطل نشود
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
جحی گوسفند مردم میدزدید و گوشتش صدقه میكرد. از او پرسیدند كه این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با بزة دزدی برابر گردد و درمیان پیه و دنب هاش توفیر باشد.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
سید رض یالدین شبی پیش بزرگی خفته بود. هر بار با سید میگفت: چیزی بگوی تا میبخسبم. چون چند بار مكرر كرد سید را خواب غلبه نموده بود گفت:چیزی مگوی تا من بخسبم.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
طلحك دراز گوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت: دراز گوشان او را به الاغ گیرند تا خود چه خواهد گفتن. بگرفتند. او سخت برنجید پیش سلطان آمد تا شكایت كند. سلطان فرمود كه او را راه ندهند. چون راه نیافت در زیر دریچه ای رفت كه سلطان نشسته بود و فریاد كرد. سلطان گفت: او را بگوئید كه امروز بار نیست. بگفتند. گفت: قلتبانی را كه بار نباشد خر مردم به كجا برد كه بگیرد.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
- یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت : در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت : باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد. گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروی ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عیش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد.
هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می كوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری كه شاهد این ماجرا بود، گفت: «چه كار می كنی؟ این میخ كه برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبه روست.»
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اینطوری!
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .
سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : “نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ”
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…

 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خالی از هر چه كه هست میشم....
از زمین سرد خاكی تا نگاهی عاشقانه....
بغض شب توی گلو خیلی وقته كه نشسته میدونم ....
با خودم میگم تلخی این زمونه رو میسپرم بدست باد ....
چشمامو میزارم روی هم , سیاهی پشت چشممو با یه رنگ خوب پاك میكنم...
یادمو میدزدمو میبرم به اوج خاطرات گرم تو ....
با دلم آخرین اسم تنهایی شبت رو فریاد میزنم ....
دست سردم میكشم تو خاطرات دلپذیر تو ........
تا خیال ورت نداره فكر كنی رفتی از سرم ....
شمعدونی كنار باغچه رو در میارم .....
با یه بغل آرزوهای داغ داغ میكارمش تو خاك سبز دل تو ....
و از لحظه لحظه های خواندنم هراسی نخواهم داشت...
یكرنگی نگاهم و با خاطرات نگاه تو موزون میكنم .....
یه ریتم میسازم برای سكوت قصه مون ....
حالا چشممامو باز میكنم به امید بودنت ....
خالی از هر چه كه هست ...
هستی, نیستی, هستی ..... هستی .....
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
 

parmehr

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
شب بر شمال لبنان پرده می گستراند و برف روستاهای احاطه شده را در دره قادیشا سفید پوش می کردو کشتزارها و مراتع را به وصله پهن تکه تکه ای مبدل می نمود که طبیعت خشمگین برروی آن چه بسیار رفتاری سخت داشت.مردها از خیابانها به خانه آمدند و در آن حال سکوت بر شب چیره شده بود.نزدیک آن روستا زنی در خانه ای تنها زندگی می کرد.او در کنار اجاق نشسته بود و پشم می ریسید و کودک خردسالش در کنار او بود، کودک گاه به آتش خیره می شد و گاه به مادرش زل می زد.صدای مهیب رعد ، خانه را لرزاند.و پسرک به وحشت افتاد.دستانش را به سوی مادرش حلقه کردو در آغوش مادرش در جست و جوی مأمنی برای گریز از طبیعت بود.مادر او را به سینه فشرد و بوسید.سپس روی دامن نهاد و گفت:(نترس پسرم ، چون طبیعت فقط می خواهد قدرت عظیم خود را به رخ انسان ضعیف بکشد.)
در ورای بارش برف و ابرهای متراکم و وزش باد، وجود متعالی هست که به نیاز زمین آگاه هست ، چون زمین آفریده خود اوست، و او به درماندگان به دید ترحم می نگرد.
شجاع باش پسرم ، طبیعت در بهار لبخند می زند، در تابستان می خندد و در پاییز خمیازه می کشد اما هم اکنون طبیعت می گریدو با اشکهای خود زندگی پنهان در زیر زمین را آبیاری می کند.
بخواب کودک عزیزم ، پدرت از جهان ابدی ، ما را نظاره گر است و هم اکنون برف و رعد ما را به او نزدیکتر می گرداند.
بخواب محبوب من ! چون این پتوی سفیدی که مارا سرد می کند ، بذرها و دانه ها را گرم نگه می دارد و این اوضاع نامناسب ، گلهایی زیبا را در موسم بهار به ارمغان خواهد آورد.
پس پسرم !انسان نمی تواند بدون جدایی حزن انگیز و فراق و بردباری بسیار و دردو رنج فراوان به عشق دستیابد. بخواب کودک من ، رویاهای شیرین،روحت را در خواهد یافت ، روحی که از تاریکی خوفنام شب و سرمای زننده بیمناک نمی شود.
پسرک با دیدگانی خواب آلود به مادرش نگریست و گفت )مادر ، پلکهایم سنگین شده ، اما بدون خواندن دعا نمی توانم به خواب بروم)
زن به سیمای فرشته گون پسرش نگریست ، دیدگان غبار گرفته اش تار شد و گفت : ( پسرم با من بخوان،
خداوندا به تهیدستان رحم کن و آنها را از شر زمستان درامان نگه دار ، بدنهای نحیف آنها را با دستان بخشنده خویش گرم نما، بینوایان را که در خانه های فرسوده می خوابند، واز گرسنگی و سرما رنج می برند ، دستگیری کن.خدایا ندای بیوه گان بینوایی را که نگران فرزندانشان هستند ، بشنو.
خداوندا! دل تمام انسان ها را بگشا تا شاید رنج و بدبختی در ماندگان را احساس کنند . به دردمندانی که درها را می کوبند.، رحم کن و این رهروان را به مأمنی گرم ، رهنما باش.
پروردگارا !! پرندگان کوچک را مراقب باش و درختان و کشتزارها را از گزند توفان محافظت فرما ، چون تو بخشایشگر و سرشار از عشـــــــــــــقی .)
آن هنگام که خواب روح پسرک را به تسخیر در آورد ، مادرش او را در بستر قرار داد و با لبهای لرزان او را بوسید . سپس بازگشت و نزدیک اجاق نشست و مشغول بافتن جامه ای پشمین برای او شد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خانواده ای ژاپنی در اواخر قرن نوزدهم از ژاپن به سانفرانسیسکو مهاجرت کردند. آنها گل رز پرورش می دادند و سه روز در هفته آن ها را به بازار می بردند و می فروختند.
خانواده دیگر، اهل سوئیس بودند، اما سالها در آمریکا زندگی کرده و بومی آنجا شده بودند. آن ها هم گل می کاشتند و در بازار می فروختند.
این دو خانواده در کارشان موفق بودند و در بازار سانفرانسیسکو همه آن ها را به خاطر گلهای شان که دیر پژمرده می شدند، می شناختند.
چهار دهه آنها همسایه هم بودند و پسرهای شان مزارع را اداره می کردند. ولی در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ ژاپن به پرل هاربر حمله کرد. گرچه تمام اعضای خانواده آمریکایی بودند، اما پدر ژاپنی هرگز بومی نشده بود.
در روزهای جنگ و اسارت در اردوگاه ها، همسایه این خانواده داوطلب که در صورت لزوم از قلمستان های آنها مراقبت می کند. دو خانواده در کلیسا آموخته بودند که «همسایه ات را دوست داشته باش.» آن ها به همسایه ژاپنی شان گفتند: «اگر این وضع برای ما پیش می آمد، شما هم همین کار را می کردید.»
مدتی بعد خانواده ژاپنی را به زمین بایری در گرانادای کلورادو بردند و آنها در اقامتگاه هایی با سقفهای قیراندود و محصور با سیم خاردار اقامت کردند.
یک سال گذشت، بعد دوسال و بعد سه سال، در فاصله ای که خانواده ژاپنی در اردوگاه اسیران بودند، دوستان شان از قلمستان گل رز آن ها مراقبت کردند و بچه ها قبل از مدرسه و روزهای تعطیل و پدرشان ۱۶ تا ۱۷ ساعت در روز، روی قلمستان خود و همسایه کار می کردند.
روزی که جنگ تمام شد، خانواده ژاپنی چمدان شان را بستند، سوار قطار شدند و به خانه بر گشتند.
فکر می کنید چه دیدند؟ خانواده همسایه در ایستگاه قطار به استقبال شان آمده بودند. وقتی به خانه رفتند، از تعجب خشک شان زد. قلمستان خود را زیبا و پر بار در زیر نور آفتاب یافتند.
بعد دفتر حساب بانکی مرد ژاپنی را تحویلش دادند که پول فروش گلها را در آن واریز کرده بودند. خانه شان هم درست مانند قلمستان پاکیزه بود.
روی میز ناهار خوری دسته ای غنچه گل رز گذاشته بودند تا به محض ورود خانواده ژاپنی، روبانش را باز و به آن ها تقدیم کنند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در سال ۱۹۹۲ من و همسرم به آلمان رفتیم و با سه خانواده دوست داشتنی آشنا شدیم. اخیرا یکی از آن خانواده ها برای بازدید از آیوا به خانه ما آمدند.
دوستان ما، ریموند و تونی، در شهر صنعتی رور آلمان زندگی می کردند. این منطقه در جنگ جهانی دوم به شدت بمباران شد. شوهر من معلم تاریخ است و از آنها خواست از خاطرات جنگ برای مان تعریف کنند. ریموند داستانی را تعریف کرد که چشمان ما را از اشک لبریز نمود.
چیزی به پایان جنگ نمانده بود که ریموند _ که پسر بچه کوچکی بود _ دو چتر باز دشمن را دید که از آسمان پایین می آمدند. مثل خیلی ها، ریموند یازده ساله نزد پلیس رفت و آمدن آن ها را خبر داد. پلیس به سراغ آنها رفت تا دستگیرشان کند و بعد هم قرار شد چتر بازان انگلیسی را به زندان حومه شهر ببرند. مردم شهر که از بمباران ناراحت بودند، فریاد زنان گفتند: «آنها را بکشید! آن ها را بکشید!»
چتر بازها که پایین آمدند، مردم رور داشتند به باغها و مزارع ویران خود رسیدگی می کردند. برای همین با بیل و چنگک و هر چه در دست شان بود، به آن ها حمله کردند. ریموند به صورت چتر بازهای انگلیسی نگاه کرد. آن ها ۱۹ یا ۲۰ ساله و هنوز خیلی جوان بودند. ریموند دید آن ها سخت ترسیده اند. آن دو پلیس هم جلوی جمعیت خشمگین را نمی گرفتند.
ریموند می دانست که باید کاری کند و کرد! او خودش را میان چتر بازان انگلیسی و جمعیت خشمگین قرار داد و به مردم نگاه کرد و فریاد زد که صبر کنید. مردم که قصد نداشتند پسرک را زخمی کنند، لحظه ای صبر کردند. ریموند فریاد زد: «به این زندانی ها نگاه کنید. آن ها خیلی جوان هستند و فرقی با پسرهای جوان شما ندارند. آنها همان کاری را می کنند که پسرهای شما می کنند. برای کشورشان می جنگند. اگر پسرهای شما همین الان در کشوری خارجی اسیر جنگی باشند، دوست دارید مردم آن کشور آنها را بکشند؟ به خاطر خدا به این جوانها صدمه نزنید.»
مردم با حیرت به حرفهای ریموند گوش دادند و خجالت کشیدند. زنی از میان جمعیت فریاد زد: «باید آنقدر بی فکر باشیم که یک پسر بچه به ما بگوید چه کار درست و چه کار غلط؟»
اما جمعیت بی اعتنا به او پراکنده شد. ریموند هرگز نگاه سرشار از شکر گزاری و آسودگی آن دو جوان انگلیسی را فراموش نکرد و از خداوند خواست که آنها زندگی توأم با سعادت و خوشبختی و شادی داشته باشند و هرگز پسرک کوچکی که آنها را نجات داده بود، فراموش نکنند.
 

daneh jou

عضو جدید
کاربر ممتاز
مخترع کم توقع!
____________
در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج ، بازي اختراعی خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه وي را بسیار پسندید ، تا آن حد که به او اجازه داد تا هر چه بعنوان پاداش می خواهد ، طلب کند؛ مخترع کم توقع ! نیز خطاب به حاکم گفت : »پاداش زیادي نمی خواهم قربان ! دستور فرمائید یک دانه ي گندم در خانه ي اول صفحه شطرنج قرار دهند ، دو برابر آن را در
خانه ي دوم قرار دهندیعنی فقط دو دانه گندم ، دو برابر آن را در خانه ي بعدي و همین طور الی آخر....«
حاکم با تعجب به او گفت : »فقط همین! می توانستی چیزي بخواهی که ارزشش خیلی بیشتر باشد.«
مخترع با فروتنی ابراز داشت: »متشکرم قربان، همین از سرمان هم زیاد است!«
حاکم با اشاره ي انگشت، محاسبان دربار را فراخواند و امرکرد :آنچه این جوان خواسته است را محاسبه کنیدو سریعاً به او بدهید ! محاسبان دربار هم تعظیم بلند بالایی کردند و عقب عقب در همان حالت تعظیم ، از درب بارگاه خارج شدند.
یک روز گذشت ، یک روز دیگري هم گذشت و خبري از محاسبان نشد! حاکم برآشفت و دنبال آنها فرستاد . پس از شرفیابی ! با عصبانیت بر سر آنها فریاد زد:
»کدام گوري رفتید ؟ حیف نانی که به شماها می دهم! محاسبه ي یک چیز به این سادگی مگر چقدر وقت می خواهد؟ یکی از محاسبان در حالیکه سرش را از شرم پائین افکنده بود، چند قدمی جلوتر آمد و گفت : »قربانتان گردم! نمی دانیم چطورشده است ، مثل اینکه معجزه اي در این محاسبه نهفته است . آن طور که ما محاسبه کرده ایم ، تمام گندمهاي موجود در تمام انبارهاي پادشاهی حتی کفاف پرداخت اندکی از این درخواست را هم نمی کند.« و پادشاه هاج و واج مانده بود ، به خیالش محاسبان دیوانه شده بودند!
طبق محاسبه اي که امروز انجام گرفته است ، براي بدست آوردن این تعداد دانه ي گندم باید کل مساحت کره ي زمین ، شش بار زیر کشت گندم برود
 

elnaz1366

عضو جدید
کاربر ممتاز

ارزش دوست خوب!
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكياز بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانهمي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايمرا بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست
شاد کردن است


 

Similar threads

بالا