الهی قربون تمام مامانای خوب برم
البته همشون خوبن
مرسی الناز
عالیییییییییییییییییییییییی بود.
خواهش میکنم عزیز دلممرسییییییییییییییییییییییییییییییی الناز جونم![]()
الهی قربون تمام مامانای خوب برم
البته همشون خوبن
مرسی الناز
عالیییییییییییییییییییییییی بود.
خواهش میکنم عزیز دلممرسییییییییییییییییییییییییییییییی الناز جونم![]()
زرگر بینوا... داشت زندگیشو می کرد!پيش از اين ها پادشاهي عادل بود، كه نه ازثروت مادي كم داشت و نه از معنوي. مي دانيد كه يكي از تفريحات پادشاهان، سواركاري بود و تير اندازي. درواقع همان به شكار رفتن. اين پادشاه داستان ما هم روزي به شكار رفت، در راه بازگشت به مردي رسيد كه كنيزي با خود به همراه داشت. پادشاه چون در كنيز نگاه كرد، يك دل نه صد دل شيفته او شد، از اسب پياده گشته و پول فراوان به مرد داد و كنيز را خريد و با خود به قصر برد. ولي طولي نكشيد كه آن كنيز زيبا، بيمار گشت و زيبايي اش رو به زوال رفت. پادشاه دستور داد و بهترين طبيبان از سراسر ملك براي مداواي او آمدند كه هر كدام به قول خود دم مسيح واري داشتند و پر مدعا. ولي از اين همه مدعي كاري بر نيامد و كنيز بهبود نيافت و بيماري اش روز به روز بد تر مي شد. تا اينكه فقط يك راه ماند، آن هم رفتن نزد معشوق ، نزد خداوند بود. پس شاه نيز چنين كرد. سحر گاهي با پاي برهنه به سوي مسجد شتاف و درد دل خود را براي صاحب بي حد و حصر بازگو كرد. در ميان و دعا و ثنا و يارب يارب گفتن و گريستن، چشمانش سنگين شد و به خواب رفت. در عالم خواب ديد پيرمردي به سوي اومي آيد كه چهره اي نوراني دارد. نزديك آمد و به پادشاه گفت: فردا كسي به نزد تو مي آيد كه از جانب ماست، و درد آن كنيز را فقط اومي تواند درمان كند.
گفت اي شه مژده حاجاتت رواست .......... گر غريبي آيدت فردا ز ماست
چونكه آيد او حكيمي حاذق است .......... صادقش دان كاو امين و صادق است
چون پادشاه از خواب بيدار گشت و رويايي كه ديده بود را به ياد آورد، شادمان به سوي قصر روانه شد. بر بالاي ايوان رفت و منتظر وعده اي شد كه در عالم رويا به او داده شده بود. چندي گذشت و از دور مردي نمايان گشت ونزديك آمد، پادشاه چون در او نگاه كرد، ديد كه بسيار شباهت دارد به كسي كه در عالم خواب ديده بود.
آن خيالاتي كه دام اولياست ........ عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد ........ در رخ مهمان او آمد پديد
پادشاه با ديدن او از قصر خارج گشت و به نزد او رفت و اورا با احترام به قصر آورد و نزد كنيز برد. مرد حكيم، دستور داد همه از اتاق بيرون روند و حتي هيچ كس گوش در پشت در نگذارد و به حرفهاي آن دو گوش ندهد. سپس نبض دختر را در دست رفت و شروع كرد به پرسيدن از گذشته او. و دخترك به هر سوالي پاشخ مي داد و در نبضش تغييري به وجود نمي آمد. تا اينكه حكيم از مكان زندگي او سوال كردو اينكه در كجا ها زندگي كرده، و كنيز پاسخ داد و تا اين كه رسيد به شهر سمرقند. با آوردن نام سمرقند، نبض او تند گشت و رنگ رويش تغيير كرد. و در ميان كلمات خود به نام يك جوان زرگر اشاره كرد كه بسيار زيبا چهره بوده. حكيم نام كوچه و گذر را پرسيد و دختر جواب داد. و حكيم دانست كه راز اين بيماري و دواي آن چيست. سپس پادشاه را صدا زد و گفت:
گفت هر دارو كه ايشان كرده اند..........آن عمارت نيست ويران كرده اند
عاشقي پيداست از زاري دل ......... نيست بيماري چو بيماري دل
هر چه ساير طبيبان دارو به او داده اند، دارو نبوده و بلكه بيشتر ويرانش كرده اند. دواي او اين است كه آن جوان زرگر را با فريب از سمرقند بياوريد تا من اين كنيز را درمان كنم. پادشاه نيز چند سفير فرستاد كه به آن جوان زرگر پيشنهاد زر و مال فراوان دهند و اورا به قصر بياورند. و آنها نيز چنين كردند و جوان را با وعده ثروت فراوان به قصر آوردند و سپس حكيم از پادشاه خواست كه كنيز را به عقد زرگر در بياورد. و پادشاه نيز چنين كرد. آن دو به عقد هم در آمدند و حال كنيز بهبود يافت. . حكيم دارويي ساخت و از شاه خواست هر روز مقداري از آن را در غذاي زرگر بريزد. و پادشاه هم اطاعت كرد. طولي نكشيد كه زيبايي زرگر از بين رفت و چون چنين شد، عشق او
در دل كنيز كمرنگ شده و از بين رفت و پس از چندي زرگر دار فاني را وداع گفت.
عشق هايي كز پي رنگي بود،.......... عشق نبود عاقبت ننگي بود
آن حكيم خودسرانه زرگر را به قتل نرساند، بلكه خواست خداوند چنين بود. درست مثل همان پسركي كه حضرت خضر او را به قتل رسانيد زيرا كافر بود و موجب كفر پدرو مادر خويش نيز مي گشت. ما از سرّ غيب آگاه نيستيم، بايد آگاه بود و سپس قضاوت كرد
پيش از اين ها پادشاهي عادل بود، كه نه ازثروت مادي كم داشت و نه از معنوي. مي دانيد كه يكي از تفريحات پادشاهان، سواركاري بود و تير اندازي. درواقع همان به شكار رفتن. اين پادشاه داستان ما هم روزي به شكار رفت، در راه بازگشت به مردي رسيد كه كنيزي با خود به همراه داشت. پادشاه چون در كنيز نگاه كرد، يك دل نه صد دل شيفته او شد، از اسب پياده گشته و پول فراوان به مرد داد و كنيز را خريد و با خود به قصر برد. ولي طولي نكشيد كه آن كنيز زيبا، بيمار گشت و زيبايي اش رو به زوال رفت. پادشاه دستور داد و بهترين طبيبان از سراسر ملك براي مداواي او آمدند كه هر كدام به قول خود دم مسيح واري داشتند و پر مدعا. ولي از اين همه مدعي كاري بر نيامد و كنيز بهبود نيافت و بيماري اش روز به روز بد تر مي شد. تا اينكه فقط يك راه ماند، آن هم رفتن نزد معشوق ، نزد خداوند بود. پس شاه نيز چنين كرد. سحر گاهي با پاي برهنه به سوي مسجد شتاف و درد دل خود را براي صاحب بي حد و حصر بازگو كرد. در ميان و دعا و ثنا و يارب يارب گفتن و گريستن، چشمانش سنگين شد و به خواب رفت. در عالم خواب ديد پيرمردي به سوي اومي آيد كه چهره اي نوراني دارد. نزديك آمد و به پادشاه گفت: فردا كسي به نزد تو مي آيد كه از جانب ماست، و درد آن كنيز را فقط اومي تواند درمان كند.
گفت اي شه مژده حاجاتت رواست .......... گر غريبي آيدت فردا ز ماست
چونكه آيد او حكيمي حاذق است .......... صادقش دان كاو امين و صادق است
چون پادشاه از خواب بيدار گشت و رويايي كه ديده بود را به ياد آورد، شادمان به سوي قصر روانه شد. بر بالاي ايوان رفت و منتظر وعده اي شد كه در عالم رويا به او داده شده بود. چندي گذشت و از دور مردي نمايان گشت ونزديك آمد، پادشاه چون در او نگاه كرد، ديد كه بسيار شباهت دارد به كسي كه در عالم خواب ديده بود.
آن خيالاتي كه دام اولياست ........ عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد ........ در رخ مهمان او آمد پديد
پادشاه با ديدن او از قصر خارج گشت و به نزد او رفت و اورا با احترام به قصر آورد و نزد كنيز برد. مرد حكيم، دستور داد همه از اتاق بيرون روند و حتي هيچ كس گوش در پشت در نگذارد و به حرفهاي آن دو گوش ندهد. سپس نبض دختر را در دست رفت و شروع كرد به پرسيدن از گذشته او. و دخترك به هر سوالي پاشخ مي داد و در نبضش تغييري به وجود نمي آمد. تا اينكه حكيم از مكان زندگي او سوال كردو اينكه در كجا ها زندگي كرده، و كنيز پاسخ داد و تا اين كه رسيد به شهر سمرقند. با آوردن نام سمرقند، نبض او تند گشت و رنگ رويش تغيير كرد. و در ميان كلمات خود به نام يك جوان زرگر اشاره كرد كه بسيار زيبا چهره بوده. حكيم نام كوچه و گذر را پرسيد و دختر جواب داد. و حكيم دانست كه راز اين بيماري و دواي آن چيست. سپس پادشاه را صدا زد و گفت:
گفت هر دارو كه ايشان كرده اند..........آن عمارت نيست ويران كرده اند
عاشقي پيداست از زاري دل ......... نيست بيماري چو بيماري دل
هر چه ساير طبيبان دارو به او داده اند، دارو نبوده و بلكه بيشتر ويرانش كرده اند. دواي او اين است كه آن جوان زرگر را با فريب از سمرقند بياوريد تا من اين كنيز را درمان كنم. پادشاه نيز چند سفير فرستاد كه به آن جوان زرگر پيشنهاد زر و مال فراوان دهند و اورا به قصر بياورند. و آنها نيز چنين كردند و جوان را با وعده ثروت فراوان به قصر آوردند و سپس حكيم از پادشاه خواست كه كنيز را به عقد زرگر در بياورد. و پادشاه نيز چنين كرد. آن دو به عقد هم در آمدند و حال كنيز بهبود يافت. . حكيم دارويي ساخت و از شاه خواست هر روز مقداري از آن را در غذاي زرگر بريزد. و پادشاه هم اطاعت كرد. طولي نكشيد كه زيبايي زرگر از بين رفت و چون چنين شد، عشق او
در دل كنيز كمرنگ شده و از بين رفت و پس از چندي زرگر دار فاني را وداع گفت.
عشق هايي كز پي رنگي بود،.......... عشق نبود عاقبت ننگي بود
آن حكيم خودسرانه زرگر را به قتل نرساند، بلكه خواست خداوند چنين بود. درست مثل همان پسركي كه حضرت خضر او را به قتل رسانيد زيرا كافر بود و موجب كفر پدرو مادر خويش نيز مي گشت. ما از سرّ غيب آگاه نيستيم، بايد آگاه بود و سپس قضاوت كرد
زرگر بینوا... داشت زندگیشو می کرد!
داستان چهار فصل زندگی…..
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود.
وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند....
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی . اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن. مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا…
بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد .
نکته:
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:
اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
با تشکر از دوست عزیزم شهرام کاربر فارس
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

در طوفانها لبخند را فراموش نكنید
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
با اینكه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،
دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود .....
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید ،
با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود ،
ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد
و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند ، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید
:" چكار می كنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعی می كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد."
باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی كنارتان باشد.
در طوفانها لبخند را فراموش نكنید.

| ای مهربانترین مهربانان گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید . گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ... گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ... |