پاي به پيش و دل به پس با چه دلي سفر كنم پا به جلو نميرود ره ز چه پشت سر
كنم
خلقت من از ازل يك خلقت ناجور بود
من كه خود راضي به اين
خلقت نبودم زور بود
دردوداغ و زاري و دوري و زجر اينهمه نزديك من ولي سعادت دور
بود
اين طبيعت يك زمان چشم خوشي بر من نداشت تف به چشم تنگ او چشم طبيعت كور
بود
نور اميد مرا از كلبه ام دزديده اند ورنه اين كلبه سراسر چلچراغ ونور
بود
كنم
خلقت من از ازل يك خلقت ناجور بود
من كه خود راضي به اين
خلقت نبودم زور بود
دردوداغ و زاري و دوري و زجر اينهمه نزديك من ولي سعادت دور
بود
اين طبيعت يك زمان چشم خوشي بر من نداشت تف به چشم تنگ او چشم طبيعت كور
بود
نور اميد مرا از كلبه ام دزديده اند ورنه اين كلبه سراسر چلچراغ ونور
بود