رفتنت همانقدر عجیب است ،
که آمدن برف در تابستان !
نمی شود مرا از تو جدا کرد ،
همانطور که ...
پدر بزرگ را از عصای چوبی اش ،
یا دختران جوان را از کیف های آرایش ؛
نمی شود مرا از تو دور کرد .
پرنده ها را هر جا ببری
باز روی درخت لانه می کنند .
آنقدر ها هم پیر شده ام ،
تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم !!
آنقدرها خرافاتی ،
که آرزو کنم موجود دیگری باشم !!
می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم ،
روی شیشه ی ماشینت ،
آنقدر سنگین ،
که نتوانی پرداخت کنی !!!
تا پیشت بمانم . . . .
مجتبی دارابی
که آمدن برف در تابستان !
نمی شود مرا از تو جدا کرد ،
همانطور که ...
پدر بزرگ را از عصای چوبی اش ،
یا دختران جوان را از کیف های آرایش ؛
نمی شود مرا از تو دور کرد .
پرنده ها را هر جا ببری
باز روی درخت لانه می کنند .
آنقدر ها هم پیر شده ام ،
تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم !!
آنقدرها خرافاتی ،
که آرزو کنم موجود دیگری باشم !!
می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم ،
روی شیشه ی ماشینت ،
آنقدر سنگین ،
که نتوانی پرداخت کنی !!!
تا پیشت بمانم . . . .
مجتبی دارابی