زن حاجی پرسید :« کی هستی ؟» پسر گفت :« حاجی مرا فرستاده که جعبه پول راببرم » زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده . جعبه پول را به اوداد . پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد . وقتی که حاجی به خانهبرگشت زن از او پرسید که :« معامله تو با فلان شخص چطور شد ؟» حاجی گفت :«هیچ ، معامله ما سر نگرفت » زنش گفت :« پس پول بردی چکار کنی ؟» حاجی گفت:« پول کجا بود ؟» زنش گفت :« مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد ؟»حاجی گفت :« من کسی را نفرستادم !» خلاصه حاجی پول خود را نیافت وپسربزرگی با پول حاجی ثروتمند شد . برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و بانردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تااینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تاگرگ آمدند توی رباط . او از ترس گرگها رفت خودش را جابجا کند که طبل اوصدا کرد . گرگها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند بهرباط خرابه . در رباط بسته شد . پسر که دید گرگها ازصدای طبل او ترسیدندخوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن . گرگ ها هم از ترس هی خود رابه درو دیوار می زدند . بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا میگذشت دیدتوی رباط سرو صدا بلند است . تاجر تا دررباط را باز کرد گرگ ها ریختندبیرون و فرار کردند . مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ هابیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت :« چرا در رباط را بازکردی که گرگ ها فرار کنند ؟» این گرگ ها را پادشاه به من داده بود که رقصکردن به آنها یاد بدهم . حالا من باید چکار کنم ؟ اگر بروم دنبال گرگ هاکه آنها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد . حالا باید یا خسارتمرا بدهی یا اینکه میرویم پیش شاه از دست تو شکایت می کنم .» بازرگان هماز ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد ورفت . این برادر هم از این راه ثروتمند شد . ماند برادر کوچکی . برادرکوچکی وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود درآوردند ، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید ودید درهرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده . او از آنها پرسید که :« چراهرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده ؟» آنها جواب دادند که :« دراین ملکموش زیاد است و از دست موش ها آسایش نداریم به همین دلیل است که درهرچندقدم یک چوب بدست ایستاده که نگذارد موشها به مردم آزار برسانند .» اوگفت:« شما امشب هیچکاری به موشها نداشته باشید من میدانم وموشها .» آنها همهچوب های خود را کنار گذاشتند و رفتند . تا چوب بدست ها کنار رفتند او دیدیک عالم موش جمع شد . او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد . گربهبه میان موشها افتاد چند تارا خورد و چندتاراهم خفه کرد . بقیه فرار کردند. روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید . وقتی پادشاه این خبر را شنیداو را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید . او هم آن پولرا برداشت و به ده خود برگشت . هر سه برادر با کارهای خودشان ثروتمند شدند. اما ببینیم گربه چکار میکند . روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزیاز پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد . گربه پرید و دست او را زخم کرد . خبربه پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزتدارد . شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند .یک نفر گربهرا جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد . تا رفت گربه را توی دریا پرتکند ، گربه به زین اسب چنگ زد . مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریابیندازد . خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسبچنگ زده بود اسب به خانه برگشت . آنها تا گربه را روی اسب دیدند همه ازشهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند . گربه تنها در آنکشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند کهببینند اگر گربه رفته است آنها به دیار خودشان برگردند . آن دو نفر رفتندو دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل هایخودش دست می کشد . آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه تویآفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است میگوید اگر به شما برسم میدانمچکارتان کنم . خلاصه همه آنها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند .
...........








