خودتو با یه شعر وصف کن...!

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست / حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست / بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار
باروتم

که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر
 

faryad beseda

عضو جدید
من سكوت خويش را گم كرده ام لاجرم د راين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادرفريادها
سازجانم از تو پر آوازه بود.
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آه ای مردی که لبهای مرا [/FONT]
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]از شرار بوسه ها سوزانده ئی [/FONT]
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]هیچ در عمق دو چشم خامشم [/FONT]
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]راز این دیوانگی را خوانده ئی [/FONT]
[FONT=georgia,times new roman,times,serif] [/FONT]​
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]هیچ میدانی که من در قلب خویش [/FONT]
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ میدانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان میدهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم بکام
خلوتی میخواهم و آغوش تو
خلوتی میخواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری میخواهم از گلهای سرخ
تا در آن یکشب ترا مستی دهم
آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ئی
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه ی کوتاهی از آن خوانده ئی
فروغ فرخزاد
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=times new roman,times,serif]در سکوت دادگاه سرنوشت ، عشق بر ما حکم سنگینی نوشت. گفته شد دلداده ها از هم جدا، وای بر این حکم و این قانون زشت......[/FONT]
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=times new roman,times,serif]باید آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت گرم و پررنگ نوشت... روی هر سنگ نوشت تا بخوانند همه که اگر عشق نباشد دل نیست.
[/FONT]
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=times new roman,times,serif]دیروز به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس . افسوس که تو به فرداها سفر کرده بودی.
[/FONT]
 

shayesteh-namvar

عضو جدید
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بند كفشم را مى بندم
همه چيز را فراموش مى كنم
مى روم سرم را به ديوارهاى بلند مى كوبم
و از اتاق هاى كوچك ياد مى گيرم
كه فكرهاى بزرگ نكنم
 

PoKeY

عضو جدید
صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت
می روم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
بی خیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
ساقیا در بدنم نیست توان جام بده
گور بابای غم هر دو جهان جام بده
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قلبت که می زند ، سر من درد می کند
اینروزها سراسر من درد می کند

قلبت که . . . نیمه ی چپ من تیر می کشد
تب کرده ، نیم دیگر من درد می کند

تحریک می کند عصب چشم هایم را
چشمی که در برابر من درد می کند

شاید تو وصله ی تن من نیستی ، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می کند

هی سعی می کنم که تو را کیمیا کنم
هی دستهای مسگر من درد می کند

دیر است ، پس چرا متولد نمی شوی
شعر تو روی دفتر من درد می کند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مدتی است که زندگی ام چون لاک پشتی واژگون است

انگار منتظر دخترکی لجباز و بازیگوش با موهایی خرگوشی است
تا با نفسش برای رقص فرفره ها
او را هم به حرکت درآورد
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
هرچه گشتم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی وتنهایی ما ...!
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=Arial (Arabic)][FONT=Times New Roman (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)]آري ... عاشق

[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]
[FONT=Arial (Arabic)][FONT=Times New Roman (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)][/FONT][/FONT][/FONT][FONT=Arial (Arabic)][FONT=Times New Roman (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)] [/FONT][/FONT][/FONT][FONT=Arial (Arabic)][FONT=Times New Roman (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)][FONT=Arial (Arabic)]خيال نكن ديوانه شدم ...
[FONT=Arial (Arabic)]اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
چه حقيرند مردمي كه نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده ي دوست داشتن ،
نه لياقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته شدن و مدام شعر عاشقانه مي خوانند.
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از کله ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید مهال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=times new roman, times, serif]کاش می شد اشک را تهدید کرد.مدت لبخند را تمدیدکرد .کاش می شد در میان لحظه ها,‎ لحظه دیدار را نزدیک کرد. ---[/FONT]
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قصه سنگــــ صبور را بنویس و مرا!

که هر شبـــ،
نگاهم را می چرخانم در جستـــ وجوی سرنوشتی
که شاید دستی ورق بزند غم هایم را!

و کسی تو را به من برساند
بی ترس از دوری این همه راه!!
 

e.h70

عضو جدید
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
 
  • Like
واکنش ها: noom

shimi86

عضو جدید
مادر برایم سالاد می کشد
من به مرگ درخت ها فکر می کنم
مادر برایم گوشت می گذارد
من به مرگ گوسفندان فکر می کنم
تهی شدن ِ هر چیز از هر چیز
و جریان نامرئی مرگ در باد صبح
در لیوان آبی کنار قرص جلوگیری
در تارعنکبوتی
که با دسته ی جارو از این متن پاک می شود

پشتش را به من کرده و خرناس می کشد
خرناس یعنی زندگی
اما ساعت زنگ می زند
و زنگ زدن آغاز مردن است
در صفحه ای که با مدادی کهنه سیاه می شود
در اسپری حشره کش در اتاق کار
در تراشیدن مدادی بی حوصله
و زنگ زدن آغاز مردن است
وقتی خرناس های تو را قطع می کند
و مرا هل می دهد به سمت آشپزخانه

اما مادر
برایم شیر تازه ریخته است
که از تولد خبر می دهد
از گوساله ای
که چند سال بعد
در کشتارگاه تکه تکه می شود
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

- دانسته-

بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
بیا برگردیم اون روزاماکه همدیگه رو داریم ،
کی گفته آخر خطیم کی گفته آخر کاریم

تو دستاتو تکون میدی ، همینجا آخر راهه
داریم از هم جدامیشیم ،داریم میریم تو بیراهه
میترسیدم از امروزی که تو قلب کسی جا شی
دارم فرداتو می بینم ، محاله با کسی باشی

داری از اول جاده ، دو راهی رو نشون می دی
از این لحظه جدا میشیم ، تو دستاتو تکون میدی
حالا من موندم و سایم ، که از تنهایی بغ کرده
منو نقطه ی پایان ، که دنیامو قرق کرده
تو دستاتو تکون میدی ، همینجا آخر راهه
داریم از هم جدامیشیم ،داریم میریم تو بیراهه
میترسیدم از امروزی که تو قلب کسی جا شی
دارم فرداتو می بینم ، محاله با کسی باشی
تو دستاتو تکون میدی ، همینجا آخر راهه
 

F@tima s332

عضو جدید
کاربر ممتاز
روزها فکرمن این است وهمه شب سخنم
که چراغافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا
یاچه بوده ست مرادوی ازاین ساختنم
ازکجاآمده ام ،آمدنم بهرچه بود
به کجا می روم،آخرننمایی وطنم
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

Similar threads

بالا